۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

Ketab 10


   Home Improvement Projects
Click here to find experienced pros to help with your home improvement project.
Click Here For More Information
 

Shadi

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فرگرد * فرگرد شادی * به قلم استاد فرزانه شیدا

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه   شیدا"


شادی چیزی نیست که بما بدهند ,
شادی آن چیزهائیست
که خود به خود میدهیم
تا به یاری آن شادمان باشیم.
چون امید چون تلاش چون پشتکار
ودرنهایت موفقیت ف.شیدا
● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
● فرگرد شادی ●
درزندگی آدمی «شادی» وشوق وشوراز جمله احساساتی ست که آدمی نیازفراوان به آن,دارد ومیدانیم که زمانی که شادمان شده ولبخند زده یامیخندیم فعل وانفعالاتی شیمیائی دردرون ماصورت میگرددکه بقای عمرانسان رانیزبیشتر کرده برعمرانسان میافزاید,کمااینکه بسیار گفته اند که خنده طول عمررازیادمیکندماانسانهانیازمند این هستیم که ازخودوپیرامون خود احساس رضایت داشته باشیم تابتوانیم,دردرون خوداحساس شادی راافزایش دهیم,وباروحیه ای شادتربادنیاروبرو شویم درفرگردخنده نیزگفتم که,زمانی که انسان تلاش کنددربدترین شرایط نیزروحیه ی خودراحفظ نمایدوباحَربهء"خنده"ازاندوه خودبکاهد,درواقع بربیشترین اندوه موجوددردل غلبه کرده,است وانسانی بردباروشکیبا میشودکه این صبروشکیبائی درزندگی او بسیاراورایاری خواهددادتا شرایط بدزندگی رابراحتی ازسربگذراندمن خودفردی هستم ک درتمامی شرایط میخندم,واجازه,نمیدهم درد یااندوه یافشاری درزندگی, مرازپای بیاندازد واین حاصل سالهازندگی,درخارج بوده,است که,انسان همیشه,دراطراف خودکسانی,راپیدا نمیکند که بتواندباایشان,تااینحدراحت وصمیمی باشدکه همه ی هم وغم خودراباآنان,درمیان بگذارد ودرعین حال کمترباکسی درباب غمهاسخن میگویم,وبیشترمواقع درگردهمائی هاومهمانی های دوستانه نیزچه,درمحیط فامیلی باشدچه دوستی تلاشم براین است که,این چند ساعت باهم بودن راحتی اگرروزهاوهفته ای باشددرشرایطی بگذرانیم,که همگی احساس راحتی وآرامش وشادی کنیم, وبرای آن ازهیچ چیزنیزدرخانه ام دریغ نمیکنم ودرعین حال,ازخانواده ی مادری آموخته ام که زندگی باتمامی بالا وپائین هاوقتی صمیمیت ومهردرمیان افرادباشدبراحتی میتوان همه چیز رادرزندگی ازسرگذراندوهمیشه نیزدرجمع خانواده ی خودساعات خوبی داشته ایم که به بگو بخنده,وشادی وسرورطی میشودوحتی برای,داشتن جشنی خانوادگی بهانه,لازم نداریم وهمینکه, دورهم باشیم,کافیست که تامیتوانیم,ازاین لحظات لذت ببریم مسلم,است که روزهائی درزندگی همگان هست که انسان آنروز شادی چون دیگرروزها احساس شادی وبی غمی نکندومشکلاتی,ازراه میرسندکه بناگاه برنامه ی زندگی راازروال خارج میکندباینهمه بازتربیت خانه,وخانواده ی من بگونه ای بوده است که حتی درگویایئ غم خودازجنبه های شوخ آن,استفاده میکنیم وکمی هم درعین داشتن مشکل وغم میخندیدم,وهمین باعث میشودکه براحتی خودرادرمقابل شرایط نباخته باروحیه ی بهتری باهرچه هست مواجه شویم.زندگی شخصی من درخانواده ای ساده,وکارمندبمانندهمه خانواده های ایرانی فرازونشیب بسیاری,راپشت سر گذاشت وزمانی که,ازخانه مادربیرون رفته وزندگی شخصی خودراشروع کردم نیزمسئله مهاجرت ودنیای جدید سبب شد که هیچ روزی درزندگی یکروز معمولی ساکت وآرام وبدون دردسرنبود وهمیشه بامشکل ومشکلاتی روبرومیشدیم کهانتطار آنرا نداشتیمو برای مادردنیای خارج به نوعی تازگی داشت وتاآشنا شدن به زندگی وراه,ورسم زندگی درمحیطی آشناوایستادن برسرپای خودمنو همسرم ده سال رابه سختی ومشقاتی فراوان درابتدابایک فرزندوپس,ازچند سالی بادوفرزندا سرگذرانیدم که طی آن به تحصیل وکارپرداخته وزندگی خودراازهیچ ازیک صفربه تمام معنی,به یک زندگی معمولی درآوردیم که بتوانیم درآرامشی نسبتا,مادی ومعنوی خانه ی خودراخانه ای بسازیم که تازه پس ازده سال شده بود خانه ای ایرانی بادوفرزندودررفاه نسبی وبامشکلاتی نسبتاکمتراز پیش وبازاگر صادقانه بخواهم بگویم همیشه چیزی جدیدهست که بادنیای ایرانی ماتفاوت داشته باشد تابرای حل آن با فرزندان خودبه فکرواندیشه فرو رفته وبدنبال چاره راهی باشیم که هم توان زندگی دورازوطن وبامردمانی,ازهمه ی سرزمین ها راکه دریک مکان جمع شده بودند داشته باشیم هم فشاری به خانه وخانواده وفرزند مابخاطر دوگانگی فرهنگ واجتماع نیامده همه درآرامش باشیم وحق یکی درخانه ازبین نرودوفکرایرانی مامحدودیتهای راکه برایمان ایجادمیکندبه طریقه ای چاره بجوئیم که هم بتوانیم درجای فعلی عادی ومعمولی چون دیگران زندگی کنیم وماننددیگران باشیم هم ایرانی باشیم,وزندگی عادی ومعمولی یک ایرانی راحفظ کرده باشیم,ودرعین حال در کشور فعلی توان جایگزینی مثبتی راداشته باشیم این از زمره مشکلاتی ست که شماباآن در روزانه زندگی خودمواجه نیستیدونیازی هم به فکرکردن به آن نداریدامابرای ماهرروز,روز تازه ای ست که باچیزی تازه تردرفرهنگ واجتماعی,مواجه میشویم که راه چاره,آنرانمیدانیم وبرای هماهنگ شدن باآن واینکه درست نیز عمل کرده باشیم دچار مشکلات فکری میشویم که چکاری درست چه,غلط است چه راهی برویم واز چه دری وارد شویم و...و باوجودحتی بیش از بیست سال زندگی درکشوری دیگرباز گاه درمانده برجامیمانیم که,این مشکل جدیددیگر,چه راه حلی,دارد درعین حال چون من 26 سال ازعمرخودرااززمان تولددرایران بزرگ شدم,وباخلاق ورفتار وشخصیت ایرانی بدنیائی آمدمبناگاه دیدن خوددرعالمی دیگر,آنهم در کشوری که, زایران,وایرانی چندان چیزمهمی هم,نمیدانست ,وکمترباایران وایرانی آشنابودندوبااخلاقیات ایرانی بیشترین چیزی که میدانستنداین بود که ایران کشوری مسلمان است وحتی هنوزهم بسیاری ازمردم,اروپامارااز نژادعرب به علت مسلمان بودندتصورمیکنند وکسی بااین مسئله آشنانبودکه,ایرانی هیچ رابطه ای با عرب نداردمگر درنام اسلام ونژاد ایرانی راکمتر کسی میشناخت ودرعین حال زمان زیادی نمیگذشت که,مهاجرایرانی به این سرزمین مهاجرت کرده باشدودرعین حال تعدادایرانیان به نسبت دیگرکشورها که بیست سی سال پیش ازمابه نروژمهاجرت کرده,بودند بسیارهم کم بودوهمچنان هم ایرانیان درپراکندگی شهرهای نروژزندگی میکند وبیشتر نیزجوانان پسرومجردایرانی,بودندکه دراین دوره,دراکثر کشورهای اسکاندیناوی,مقیم شده بودندواینکه خانواده دربین ایرانیان مهاجر کم بودهمه اینهاباعث شده بودکه به نسبت دیگرمهاجرین,ایرانیان درمیان مردم اروپا هنوز ملتی ناشناخته باقی بمانندکه,زیادنیزروابطی باآنها برقرارنمیشد بخصوص که بیشتر جوانان بودن که مهاجرت کرده,ومردم حتی بخاط آشنائی نداشتن بااین کشورواخلاقیات ایرانی باآنچه دراخبارشنیده بودند حتی ازجوانها نیزمیترسیدندوهرچه مردم اروپا وبخصوص نروژازایران میدانست هم باین ختم میشدکه"انقلاب" کرده,است ودرجنگ بسرمیبردودرمحدوده ی کمی ودرخلاصه ی اخباری ومتن های کوتاهی,ازایران سخنانی درگذشته شنیده بودند ودرروزانه هم,اخبار موصق ازحالت جنکگ وچگونگی جنگ به,اطلاع مردم میرسید که این برای شناخت ماکافی نبود چون دررابطه بافرهنگ واجتماع واخلاقیات مانبود که بتوانندبامابیشترآشناشونداین نیز کافی نبود که بدانندایران درجنگ است وکمکی به مهاجرایرانی درخارج نمیشد که اینرا نیز بدانند یا ندانندچراکه,درمحدوده ی زندگی روزانه صحبت اززندگی بودوچگونگی زیستن یک مهاجر درکشوری ناشناس با مردمی که,متقابلا هیچ آشنائی بامانداشتندو فقط اخبارازجنگ بودوبس که دراخبارجهان گفته میشد یادربرنامه ای به کوتاهی خلاصه شده بود,وبرخی نیزمیگفتند تاپیش ازانقلاب حتی,اسم"ایران"رانیزنشنیده بودندکه البته این مختص به,اسکاندیناوی بودکه بعلت هوای سردوبرفی آن کمترایرانیان باینسوی سرزمین می آمدندوبااینکه,درهر فصل سال توریستهای زیادی مهمان این سرزمین میشونداماایرانی درگذشته,اگربه خارج میرفت کشورهای دیگری را انتخاب میکردو ماهم درایران همانطور که میدانیداسکاندیناوی یعنی کشورهای نروژ سوئد ودانمارک راکشورهائی میشناختیم که شش ماه روزوشش ماه شب است درصورتی که تنهادر منطقه ی بالای این کشورهادر شمال که نزدیک قطب است هوا باین شکل شش ماه شب وششماه روز است وجمعیت کمی نیزاز مردم نروژباآداب وروسوم خاص خوددرآن زندگی میکنندوحتی به زبانی دیگر که زبان "سامی" گفته میشودسخن میگویندونمونه فرهنگهای خاص خودرادارندومثل کُردایرانی مادرمنظقه ی خودباعالم خودزندگی میکندورسومات وآئین متعلق به "سامی ها" بهرحال زندگی,دراینجاهم روال عادی خودراچون همه ی دنیاداردولی بازمستانهای سنگین تروبا وصف تمام این احوال زندگی درجائی که چه,از لحاط محیطی متفاوت بودچه,ازلحاظ دین وآئین وهم درنداشتن شناختی دوطرفه وبااب وهوائی نسبتادربیشترین روزها سردبناگاه خودرادرجائی دیگر میدیدم که چون کودکی نوپا میبایست همه چیز راازاول یادبگیریم تاتوان زندگی داشته باشیم ,لذاشادبودن واحساس آرامش کردن درمحیطی که نه من باآن آشنابودم ونه دنیای پیرامون من مرامیشناخت ,شروع زندگی درآن وایستادن بروی پای خودوهم موضوع اینکه شناختی ازخود بدست دیگران داده وبعنوان یک ایرانی خودرامعرفی کنیم,درهرروزه ی زندگی ودرکنارآن نیز یادگیری زبان,وهم اینکه توان اینراداشته باشیم ازپس کارهای خودبرآمده زندگی آرامی داشته باشیم درشروع وتا سالها برای مادراین دنیای تازه وبرای همه مهاجرینی چون من, ,کار ساده ای نبودامابه هرجهت زمانی که پابه درون این زندگی تازه درکشوری دیگر نهادم تنهایک هدف راپیش روداشتم,وآن اینکه منوهمسرم میبایست به هرشکلی هست تحصیل کنیم ومشقات راه,رابهرگونه که قادرباشیم پشت سربگذاریم ونگذاریم تنهائی وغربت مانع ازاهدافی شود که بخاطرآن زندگی درکشورخودراترک کرده ایم وغم غربت ودوری خانواده رابردل خودهموارکرده ایم پس درنتیجه لااقل باتحمل همه اینهامی بایست نتیجه ای مثبت رابرای مادربرداشته باشدکه ارزش اینهمه جدائیهاودورشدن هاوازصفر شروع کردن راداشته باشد
¤ تا سرودن¤
برای خواندنِ شعری آمده‌ام
که سروده نشده و نوشیدنِ جامی
که آورده؟!

تنهایی را چاره‌ای نیست
این واژه را نمی‌شود جمع بست

برای پرستویی آواز می‌خوانم
که حنجره‌اش را
به من قرض داده است
و گنجشک‌های سردِ ترس‌خورده
هم‌آوازِ من می‌شوند
که باز بهار
مثلِ همیشه دیر
بر نعشِ پرستو می‌رسد

برای خواندنِ فاتحه‌ای
آمده بود؛ رفت
شعری که سروده
نمی‌شود؛ می‌میرد.

¤ :«احمد زاهدی»¤
بااین تفکردرشرایط همیشه پیش بینی نشده زندگی درهرقدم جدیدبودتنها تلاش مااین بود که خانه محیط آرامش ماباشدودرکنارهم ویاری هم موفق شویم که هریک آمالی که بخاطر آن خانواده های خودراترک کرده ایم برسیم,واین باعث شدکه,ازاولین سالهانیز,تلاش خود را شروع کردیم وبه همه طریقی بیکدیگر یاری رساندیم تاباشرایط درس وتحصیل وخانه وخانواده همواره وقت درس خواندن بیرون بودن ودرخانه بودن مابه طریقی باشدکه به هیچ یک فشاری واردنیاید وحتی چهارسال اول که تنهایک فرزندداشتیم,همسرمن صبح زودازخانه خارج میشد وساعت ده شب بخانه میامدوعلت این بود که آنزمان مادر پایتخت ودرشهر"اسلُو" نبودیم و دانشگاه او بیرون از"اسلو" بود ومادر شهری درنزدیکی"اسلو" زندگی میکردیم وبرای رسیدن به دانشکده دواتوبوس ویک قطار راروزانه برای رفتن ومجددهمان تعداد رابرای برگشتن استفاده میکردوبعلت دوری راه واینکه درخانه نیزموقعیت درس خواندن نداشت تمام روزرادر دانشکده وبر سرکلاسهائی بودکه درساعات متفاوت شروع میشدوامکان برگشت به خانه رانیزنداشت وهمین شرایط راچند سال بعد که اودیگرکار میکردمن درشهری که بودیم دوره فشرده ی دکوراسیون راشروع کردم وروزانه بارفتن به کلاسهای خودو بردن وآوردن فرزندم ازمهد کودک وهمچنین به خانه داری مشغول بودم وچند سال بعد که دوفرزندداشتم برای رفتن به دانشگاه طراحی ودوخت ودیزاین مد,روزانه بایک قطار سپس یک اتوبوس ویک بارهم سوارشدن به مترو به دانشکده ی خود میرسیدیم وهمین راه را نیزدربرگشت طی میکردم فرزند کوچکم راازمهد کودک آورده فرزنداول یکی دوساعتی زودتر ازمادر خانه بودوروز درخانه ی مااز ساعت 5 بعدازظهربعنوان خانواده شروع میشددرحالتی که هم بایدبه خانه وبچه هارسیدگی میشدهم هرروزه من میبایست مقدارزیادی کاردرساعت 8 فرداصبح به,دانشگده تحویل میدادم ونه حتی یکساعت دیرتر.واین درست درزمانی بود که دکتر من علنااعلام کرده بود که دردهای عضلانی من تنهایک بیماری زودگذربراثر فشاربالای تحصیلی وکار وخانه داری نیست که برای همیشه ماندگارخواهدشد وبهتراست من آرام گرفته ودرخانه بمانم وتحصیل رادرنیمه راه,رهاکنم,ومن زیربارنمیرفتم که پس ازاینهمه زحمت نمیه راه راه رفته رارهاکنم چراکه همیشه وهمواره وهنوزمعتقدم کاری رایاشروع نکن یاوقتی شروع کردی بنحواحسن انجام بده وتمام کن چراکه انوقت است که میتوانی بگوئی تلاشم راکرده ام وازخودراضی باشی وشایداگرچنین نکنی,عمری ممکن است باخوددراین اندیشه بسرببری که اگررهانکرده بودم واگرادامه داده بودوهرطور بود خودرا به هدف وبه خط آخر میرساندم زندگیم چگونه میشدوبا"افسوس واگرها" زندگی انسان نه تنها به شادی نمیگذرد که تلخ نیز میشودوبهتراست بدست خودآنرابرخود تلخ نکنیم وقتی که میتوان تاجائی که میشود مقاومت کردوبه انتهارسیدومن به انتهای اهداف خودرسیدم وهمچنان نیزهرکاری را آغاز کرد م به پایان بردم و تابه امروززندگی خودرسیده ام,وهرگز کارنیمه تمامی رابجانگذاشته ام که برای آن برنامه ای نداشته باشم,وبی شک اگرکاری را برای مدتی بدلایل کمبودوقت یاگرفتاری یاگاه دردهایم در بخشی اززندگی خود, به تعویق انداخته یابیاندازم برنامه ریزی آنرانیزکرده ام که چگونه,وکی,کجادرچه ساعاتی وچه موقعی ,آنراانجام داده,و تمام کنم وفکر میکنم شادی انسان بسیار بیشتر میشود زمانی که انسان بداند چه میخواهدوخودرا به,انتهای آن نیز برساند.درواقع کاری شروع شده وکار تمام نشده هرگزدرزندگی من معنا نداردوبهرشکل بایدتمام شودحال به هرشکلی که هست هرچه هست هرگونه, که هست ,وزمانی که شروع شد,می بایست حتماتمام شود,و«اماواگری» نیزبرای خودم پذیرفته نیست بااینکه میگویندبه خودسخت بگیری دنیابرایت سخت میگیردودنیاراآسان بگیرتا ساده نیزبرتوبگذردامادرجائی که سخت گرفتن کاری نهایت موعودورسیدن به خواسته ای رابرای آدمی داردکه شادی وموفقیت آدمی درانتهای آنایستاده است دیگربایدحتی شده بخود سخت گرفت بایدتلاش کردبایدهر مشقتی راپذیرفت بایدبرنده شد وبایدرفت ورسید.
ودر واقع با همین افکار نیز بود که شرایط زند گی من وخانواده ام درنروژ, 4سال با تحصیل شوهرم و4 سال تحصیل من بدنبال خودباین رسیدکه هردو شاغل شده وبازهمان دوندگی روزانه را بدون اینکه حتی کسی راداشته باشیم که بتوانیم دردوران بیماری خودیافرزنادن ما ازاو یاری بطلبیم یا ساعتی فرزند خود را باو بسپاریم گذشت تا اینکه دیگر هردو تحصیلکرده,وشاغل بودیم وخندان بودن وشادبودن اگرچه دراینهمه فشار روزانه سخت بود
اما بازهم هیچ کدام ازاینهمه خستگی ها وفشارها وحتی دردجانزدیم,وهیچ چیز نیزباعث نشد که از خنده وشادی ما کم شود ودرمحیط خانه وخانواد باهم شادبودیم ومشکل عمده ای در گذر زندگی با زندگی ودنیای پیرامون خود نداشتیم مگر فشارهای اقتصادی دوره ی دانشجوئی, که تحمل شرایط آن برای ما مطلب مهمی نبود . انهم وقتی میدانستیم درنهایت میتوانیم دراین کشور با مدرکی خوب شاغل شده حقوق مناسبی دریافت کنیم و تمام سختیهای امروز رادرفردا جبران کنیم .پس میبینیدکه,انسان,اگربخواهد وتصمیم بگیرد که خودرابه جائی برساند حتی درغربت وتنهائی وبی کسی نیزموفق میشودواینکه بگوئیم امکانات وموقعیتهادرخارج بیشتر است وهرکسی بداندکه موقعیت هست مسلم برای خودکسی میشودازسوی کسانی که این رامیگویند نهایت بی انصافیست چراکه,هستند هزاران مهاجری که تمام این امکانات برای آنان بوده است,اما موفق به تمام کردن تحصیل نشدندیااصلاتحصیل نکردندیاهمواره وابسته به اداره کاربا کمترین حقوق بیکاری بوده,به سختی ومشقت وحتی اندوه ورنج وافسردگی زندگی کرده اند ومیکنندودلخوش بوده اند که فقط درخارج بوده اندونه تنهاباهمه,امکاناتی که«صدای طبل,آن نیزازهمان"دور" که میشنوید,خوش است» ولی کسی نشدندبلکه بسیانیزبه خواری کشیده شده یاسرانجام,ازغم روزگاربه گوشه ی انزواواندوه,وافسردگی,افتاده اندروی بازگشت رانیز ندارند ودرعین حال باوجوداینکه هنوزهمان,امکانات که مثلاگرفتن وام تحصیلی بودباذکراینکه دردوره کارمیبایست دوبرابرآن راازحقوق ماهانه رای آن پرداخت وبرگردانده شود,که نیمی,ازحقوق اصلی به آن میرود ونمی دیگربه مالیات ,آری چنین امکاناتی!هست باپرداخت درصدبهرهء بالاکهخود یک بدهی سنگین و دردناک است که ببینی هرماه,نیمی,ازحقوق توبرباد میرود چون تحصیل کرده ای ومعمولاخودنروژی نیازی نداشته چنین وامی رابگیردچراکه یک,جوان نروژی تابتواند سعی میکند این وام رانگیرد وخانواده ی اوبه اویاری میرسانندودرکنارآن نیمه وقت کارمیکنندوبه مهاجر بدون داشتن مدرک وبدون داشتن سابقه وبراساس خارجی بودن نیز براحتی کار نمیدهندوبهرحال که چنین وامی رابادرصد بهره ی بالانمیگیرندتادرفرداها حقوق او دست خورده باقی بماندوتنها طبق سیستم کاری,مالیات ازروی آن کم,گرددوتمامی حقوق کاررابه,همان شکل برداشت کندوبااین شکل بازفشارمالی داشته باشدوهرروزنیزبهره به روی بهره,افزوده میگردد وهمگان نیزمیداندگرفتن وام یعنی گرفتارشدن,ولی مهاجرکسی رانداردالحمدالله بچه پولدارهم نبودیم,که تکیه برجیب باباکارمارامثل باباهای نروژی راه,بیاندازدواگربودیم هم شهریه دانشگاهای خارج,رابابای میلیاردرهم زورش میامدبپردازد,چه,برسدبابائی کارمندوبازنشسته,وهم,اینکه بهتربودوسنگین تر بودیم که نشنویم:"پسرراهی کردم ودخترشوهردادم بروید,نه باسه,چهارتای دیگربرگردید,وبازهم خرج زندگی خودرازمن بخواهید!که برحق بودسخن حق,اگرکه گفته میشد,خدائی هم,بسیارنددرخودایران که,هنوزباباخرج زندگی پس ازازدواج,دختروپسر خودوآنان,رامیکشدامابهرشکل بسیاری مهاجرین اینراهم نداشتندندارندچراکه بهره برداری ازامکانات هم,پول,ودارائی میخواهد,مانندهمه ی جای دیگردنیاتاکه بتوان,به آن,تکیه کرده وناچاراست باین بهره ی بالابرای تحصیل خودوام راگرفته,وتاآخرعمردرحال پرداخت بدهی آن باشدامابهرشکل اینگونه,امکاناتی هست,هنوروقت دارند,هنوزمیتوانندشروع کنند,ولی به,آنچه هست رضایت داده وبه هرچه,هست میسازندونام سرنوشت میگذارندودرنهایت میگویندآسمان همه جایکرنک,است,امابه شکلی منفی.حقایق را باید گفت حتی اگر گاه انسان با نگفتن آن میتواند بسیار ی ازچیرها را پنهان کند اما بنظرمن وظیفه است که اینرا بازگو کنیم که چندان هم هرچه میشنوید را باور نکنید براستی هم "آوای دهل شنیدن ازدورخوش است".وحقایق وواقعیتها بسیار متفاوت با آن رویائی ستکه از زندگی خارج شنیده وهمچنان میشنویدوآنکه هیچ کسی نشد وبه هیچ جائی نرسید به شکل منفی خود آه میکشدومیگوید:آسمان همه,جایکرنگ است ومنهم آه میکشم ومیگویم "برای ماالبته بیشترآن آسمان آبی پشت ابروبرفی وبارانی بود,درنتیجه,زیادفرقی نمیکندچه رنگی باشدما,آن رنگ رابهرحال نمی بینیم,وخورشید نیزدراینجا"ستاره سهیل"رابسیار,روسفیدکرده,است, واسمان درهمه جا یکرنگ است وهمه جا همان هشت ساعت زحمت روزانه وبروبیاها وزحمات زندگی وجود دارد اما با زبانی بیگانه ولی بهرحال ,درهمه جای دنیا میتوان,درپشت ابرنیزدلی آبیِ آفتابی بود وآسمان را آبی دید,اگرانسانی درحرارت وگرمایی,ازتلاش باشدوخواهان رسیدن به آرزو ها,وگرنه وطن باشدیاغربتگاه,یاقربانگاه,درهرکجا میشودقربانی زندگی بودویادرخواست قربانی بودن کردو بانشستن وهیچ بودن زندگی کردورضایت نداشت وشادنبوداماشادی دردست خودماست وخودآنرابرای خودمیسازیم ,امابسیارندانسانهائی که,متاسفانه خودراهمواره قربانیان زندگی وسرنوشت میدانندوشادی,رابه,خاطره هاسپرده اندوشکایت کردن,تنهاروش آرامش, ونحوه ی زندگی کردن,ایشان شده است دروطن وبی وطن بودن نداردکه شادی وقتی پیدا میشودکه,انسان هم راه خویش راپیداکرده باشدوبرای آن نیزتلاشی کرده باشددرغیراینصورت شادی محلولی نیست که نوشیده وتشنگی خنده مابرطرف شود.
¤ «عشق و جان»¤
من آن عاشق ترین پروانه هستم
که عهدی بر سر جان با تو بستم
تو آن شمع خرامان سوز هستی
که چون آتش به جان من نشستی
چه خوش آن سوزشی کز یار باشد
بنازم آتشی کز دوست افتد
خوشا شب زنده داری های بسیار
که در فرقت به جان هیزم بریزد
ندارم هیچ باک از آتش عشق
که این آتش ز مرهم خوشتر آید
¤ شاعر:« احسان ضامنی »¤
اماانسانهای موفق درخارج ازکشورغریبه های تنهائی بوده اند که جزخود کسی رانداشته اند اماهمین انسانها, کسانی بوده اند که هریک رابرای شمانام ببرم ساعات استراحت وخواب وراحتی کمتری رادرزندگی داشته اندودرنهایت اگربه جائی رسیده اند بازجایگاهی بوده است که برای حفظِ,آن,مجبوربوده اندچون همگان,همیشه تلاش مداومی را دنبال کنند چون همه جای دنیا به 8 ساعت کارحقوق میدهندوبدون کارکردمشترک زن وشوهرزندگی به شکل راحتی نخواهد چرخیدچراکه,اینجانیز گرانی خودراداردوبه نسبت حقوقی که دریافت میشودمالیاتی نیز پرداخت میگرددوبه همان نسبت نیزموادغذائی ونیازهای اولیه زندگی هزینه های خودراطلب میکند.چنانچه خانه ای هم موفق به خرید شده باشیم که ماهانه مبلغ زیادی ازحقوق رانیز بابت این خانه یانه اجاره خانه می بایست کنارگذاشت واکثراسالها طول میکشدتاکسی درخارج قادربه خریدخانه ای باشدوخودپس از 12 سال با شاغل شدن خودم وهمسرم توانستیم صاحبخانه شویم همه وهمه نماینده ی این است که زندگی درایران وخارج به یک گونه میگذرداماشما میتوانیدبازبان مادری بامردمی زندگی کنیدکه شمارامیفهمندوما باید بازبان دیگری صحبت کنیم بامردمی که مارانمیشناسندوبمانند همه جای دنیاعام وخاص یکسانندوگاه هستند کسانی که اصلاهیچکس رانمیفهمندوخارجی وداخلی نداردوبهرحال جائی ست باقانون ورفتارهاواخلاقیات متفاوتی,آنهم نه فقط بایک شخص نروژی که بانواع نژادهاوکشورهابسازیم,ودرعین حال,هم مجبورباشیم مدام خودرابه دیگران ثابت کنیم,که انسان بدی نیستیم وایرانی هم یعنی بشری روی کُرّه زمین وازمریخ نیامده ایم ودرکنارآنهم زندگی خودرابرای,خودیک زندگی ثابت وبرروی روال کرده باشیم که توان زندگی درآن رانیز داشته باشیم پس قبول کنیداگربازهم بگویم وهنوزهم بگویم:"آوای دهل شنیدن ازدور خوش است".بایدبه این اعتراف کنم که بیشترین وتنها مزیت فوق العاده ی اروپائیان بخصوص مردمان اسکاندیناوی که گفتن آن گفتن,هم داردووظیفه است که درقبال ایشان می بایست انجام داده شود,این است که,ایشان برسردولت وملت وهم میهن خودکلاه,نمیگذارندودرپاکی وصداقت روراستی ودرستکاری باوجدان ملی ومیهنی,وانسانی ,هم به دولت خودخدمت میکنند هم به,میهن خودوفرزندان نسل کشورخودوهمچنین ماو فرزندان مارانیزازخوددانسته,ودرتربیت آموزشی ودرست خودازاین مرحمت بی بهره,نگذاشته اندواین نیز"مزیت" کمی نیست وجای تحسین وتشکرداردکه نسل,دیروزوامروز وفردای ایشان پرباشد,از ملت وفرزندان ملتی که,انسانهائی صادق ودرستکار,راستگوهستندکه زندگی خودراباقانونمندی,ودرستکاری,ووجدان کاری,واجتماعی بگذرانندوآنراوظیفه بدانند نه لطف.چیزی که دراماتمی کشورهای دنیا واجب وضرروریست تا مملکتی به اوج رسیده وبه پیشرفت برسدوکشوری شادراداراباشد بامردمانی شادتر
● صدای زندگی ا●
درصدای باران
یا صدای باد
در خش خش برگها
تا کاغذی رها در هوا
در صدای رود یا نوای موج
در چهچهه مرغ های بهاری
یا در همهمه هائی
کوچه وخیابان
آنچه همه در پی آنیم
صدای زندگیست
مانده ام با کدامین نوا
در کدامین صدا
وتا کجا میشود
دلخوش بود
مانده ام
در کشاکش بودن
دلم را در کدامین خرابه
پنهان کنم
تا درناله های پر طپش قلبم
ازپا نیافتم
و باز بشنوم نوای زندگی را
که دوراست از صدای دل
دورتر ازمن و حتی بودنم
بر جای مانده ام
فرو رفته در خویش
مانده در سکوتی دردآور
بسته لب در آروزی سخن
چگونه تاب آورم
زیستن را
آه غم هرروز چون پیچکی
در دلم می پیچد
نفس تنگ میشود
بیقراری دلم را
لرزان میکند
بی تاب میشوم
و میخواهم در صدای باد
در صدائی از زندگی
خود را فراموش کنم
تو چه میدانی چقدر سخت است
در دور دست آه کشیدن
و بی هیچ رسیدنی راه پوئیدن
و باز هیچ...هیچ ...هیچ
ایکاش اینگونه نبود
جمعه، 14 اردیبهشت، 1386
¤سروده ی : فرزانه شیدا¤
درنتیجه قبول کنیدشادبودن وشادماندن باینهمه فشارکار سختی های روزمره دردسراسر دنیا خودنیزکارسختی ست اماناممکن نیست چراکه,هرچیزی راه خودراداردواگرموفق شویم خودرابه جایگاهی برساینم که آرزوی آنراداریم درنتیجه همواره شادخواهیم بودومشکلات روزمره نیز تبدیل به روال عادی زندگی شوندکه خواهی نخواهی باید,باآن زندگی کردوراهی برآن جست وچون قادر باشیم چنین باشیم مسلما تجربیاتی را نیز آموخته ایم که بما بیاموزد زندگی همواره شیب وفراز خودرا دارد وشادب ودن با داشتن تمامی این مشکلات خودهنرواسیتعدادی است وبااین نگرش کمترباهرغمی ومشکلی,ازپادرافتیم وآنگاه است که,انسانی هستیم, که,دیگربه زندگی باتجربه وشناخت نگاه میکنیک وبی تجربه وخام,نیزنیستیم, وباید بدانیم که همین فشارهاست "آدمی"فولادآبدیده,ویاسنگ زیرین آسیابی میکندکه برای شادی هم جای خودرادر زندگی خود پیداکندودرتمامی پیچ وخم هابازهم خندان وشاد باقی بماند بخندیم وشاد باشیم چراکه درشادیها وخندیدن ها روحسیه دوباره ای خواهیم داشت برای مقابله باتمامی مشکلات زندگی واین خود رازیست که یافتن آن سالها اشک را به همراه داشته است تا یاد گرفته شود بسیاری از اشکهارا میشد به لبخندی از سرگذراند وباز درهمینجا بود که هستیم .
¤عمری¤ شعر از:«احمد زاهدی »¤
آویخته
خود را از سایه‌‌ی جهان، به‌دار
یک‌تن که می‌پنداشت
می‌رسد روزی برایش
یک بوسه همراهِ نامه‌ای
این ماه را که شکست
شب‌های ما تیره شد
جزایش را آویخته خود بر دار
جهانِ شبِ تاریک بی‌مهتاب
می‌پنداشت، خواهد رسید روز و چه روشن
ماه را شکست
و خورشید، هیچ
لب‌های صبح را نبوسید.
¤ شعر از:«احمد زاهدی »¤
ولی میبینیم بسیاری راکه همه چیزدارندالا شادی یاکلکسیون غمهاومشکلالت آنان پرشده است یا کلکسیون دارائی آنهااماهمچنان درنمونه ی این کلکسیون جای شادی خالیست واین همان کمبود"معنویت انسانی"در فردی است که خودرانمیشناسد که قدرت خودرادرزندگی تجربه نکرده است که,خودراباورنکرده است که همگان را,زندگی,رادنیارا, به این شکل نگاه میکندکه همه چیزوهمه کس برعلیه اوست وپای صحبت,اینگونه,افرادی چون بنشینیددر نظرایشان همواره درزندگی او,همگان مقصرندوهیچکس دست یاری ویاوری برای اودراز نمیکندهرکسی فقط بفکرخود است وانگارکه همه موظفند تنهابه فکر ایشان باشندوازکاروزندگی خود زده بفکرشادی وشادنمودن وخوشبخت کردن ایشان باشند.درعین حال همه ی دیگران رانیز درزندگی درفکر خود تحقیر میکند.درنگاه ایشان انسانهای شکست خورده وموفق همه فقط "شانس" خوبی آورده اند که توانسته اند کسی شوندیاشاید ,بابای پولداری داشته اند که باینجا رسیده اند و....بی انکه,آینه ای درپیش روی فکرخویش بگذاردوببیند خودچه بوده است ,چه کرده است ,چه میکند چراهمه چیز رامقصر میداندجز خود راوهمه زندگی خویش رابازی سرنوشتی میپنداردکه اوتنها بازیچه ی آن بوده است ؟بی آنکه بداندهیچکس باندازه ی خوداو مقصر نیست . ما نه تنها از یکدیگر بدور افتاده ایم که ازخود خویش نیز دور شده ایم که اجازه میدهیم ناکامی های زندگی برما چیره گردد وبرما پیروز شود.

¤ آی آدما... آی آدما!! ¤

آی آدما ...آی آدما...
چی شد صفای قدیما؟!
رسـمای خـوب زندگی
محبت و عـشق و صفا
چی شـد دلای مهربون
با قلبی خالی ازجفا

نه بوددروغی بین ما
نه شکلی ازرنگ وریا
اون همزبونی, همدلی
آخه بگین رفته کجا؟!
انگار چیزای جدیدی
اومده درجای اینا
زندگی مادی شـده
تمام سـرمایه ما
خونه وماشین وزمین
دسته چک و پولوُ طلا
هرکسی در فکرخودش
ازغم دیگرون جدا
از قلب خـوب آدما
شمابگیـن!...
چی مونده جا؟!
میگذریم از کنارهم
باسردی وُ.. بی اعتنا
بیـن دلا ی آدمـا
اینهمه بی مهری چرا؟!
از روزگار امروزی
دلم گرفته بخدا
دنیا شـده برای ما
غربت سرد ِآدما!!
بایدبپاشـیم دوباره
عـطر محبـت تـوُهـوا
دست بزاریم تُودسـت هم
بشـیم دوباره آشنا!
بدیم به مهربونیها
دوباره رونق و جـلا
با هـم باشیم, کنارهم
یکدلوُ گـرموُ همصدا
تاکه نشه دنیای ما
غربت سـرد آدما

با مهربونـی خـدا
ساخـته شـده دنیای ما
قدرشوبـاید بـدونیم
توُ زندگیِ گـذرا
بیان وهـمصدا بشیـن
دوباره مثل قـدیما
بامـهربونی ها باشیم
بنده ی خـوب اون خـدا
بیاین باهمدیگه باشیم
آی آدما ...آی آدما!!
¤ سروده ی فرزانه شیدا 1382¤
دنیاوامکانات برای انسان برای همه درجائی که هستیم به یکسان است فکر کنیدچرا براستی کی از هیچ به همه چیز رسیدودیگرنرسید وبه عملکرد هریک درنوع وشکل زندگی ایشان نگاه کنیدبی شک جواب خودرابدون گفتن کسی درخواهید یافت کسی بانشستن وخوابیدن وناله کردن کسی نشدونمیشود وشادی برای آنانی نخواهد بودکه تلاشی برای داشتن ان نمیکنندوهمواره ازاوضاع گله مندوازدنیا ومردم شاکیند,درنتیجه جائی هم برای شاد بودن برای خودباقی نمیگذارد تا شادی را حتی برای خودمعناکند.ودرنهایت بپذیریم که:شادی چیزی نیست که بمابدهند, شادی آن چیزهائیست که خودبه خود میدهیم تابه یاری آن شادمان باشیم.چون امید چون تلاش چون پشتکار ودرنهایت موفقیت
____«اتفاق»____
افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد -
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد -
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد.
¤ از:« قیصر امین پور »¤
رازهادرهنگامه شادی وبازی آدمی است.نکته فراموش شده جهان,اندیشه،تعریف درست این حالت هاست .*اُردبزرگ
شادی وامیدروان آدمی رامی پروردگرچه تن رنجوروزخمی باشد.*اُردبزرگ
شادی وبهروزیمان راباارزش بدانیم،تن رنجور نیرویی برای ادب و برخورددرست برجایی نمیگذارد.*اُردبزرگ
زندگی ، پیشکشی است برای شاد زیستن .*اُردبزرگ
آنکه نگاه وسخنش لبریزاز شادی ست دردوران سختی نیزماهی های بزرگتری,ازآبمیگیرد.*اُردبزرگ
ابله ترین آدمیان,آنانیندکه با مسخره نمودن شایسته گان شادمی گردند.*اُردبزرگ
* سنگینی یادهای سیاه را
با تنهایی دو چندان می کنی …
به میان آدمیان,رُو,ودرشادمانی آنهاسهیم شو,لبخند آدمیان اندیشه های سیاه راکمرنگ و دلت راگرم خواهد نمود.*اُردبزرگ
هنگامه شادمانه سرودن وبنواختن ،چه زودگذر وکوتاه ست.*اُردبزرگ
باوربدبختی ازخودبدبختی دردناکتر ست.*اُردبزرگ
بدبخت کسی است که نمی تواند ناراستی خویش رادرست کند.*اُردبزرگ
سرآمد این جهانی شما هر چه بزرگتر باشد سرنوشت زیباتری در برابر شماست.*اُردبزرگ
اگر بر ساماندهی نیروهای خود توانا نباشیم ، دیگران سرنوشتمان را می سازند.*اُردبزرگ
پایان فرگرد سرنوشت ●نویسنده:فرزانه شیدا●

   Small Business Tools
Click here for to find products that will help grow your small business.
Click Here For More Information
 

Sarnevesht

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فرگرد * فرگرد سرنوشت *


● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
● فرگرد سرنوشت ●
●بدترین زمان زندگی ما,« بهترین »زمان تلاش وکوشش وتغییربرای رشدوپیشرفت ماست .ف.شیدا

در فرگردهای پیشین نیز بسیارگفتم که انسان سرنوشت ساز خویش است وزمانی که نیازبراین بوده است که انسان همه ی آنچه راداشته به کناری بگذاردواز صفرزندگی خودرا شروع کندوازخودخویش انسانی بسازدکه ازاین پس توانائی بیشتری درزندگی داشته باشدآنگاه متوجه میشودکه خودرااسیر دست تقدیر وسرنوشت دیدن تنهافکروتخیلی ست که درذهن خودبه بیهوده پرورانده ایم واین امربر بیشترانسانهائی خود ساخته نیزثابت شده است.انسان تازمانی که افساراسب زندگی خویش رابردست نگیرد اسب سرکش دنیاوسرونوشت به هر شکل که دوست داردخواهد تاخت وآدمی که خودوزندگی وسرنوشت خویش رانیزدوست نمیداردبراینکه چگونه این زندگی بگذردنیزتوجهی نداشته وچندان گام شایان توجهی نیزدرزندگی خود بر نخواهدداشت.
_____ * گلستان سعدی *____
دل می‌رود و دیده نمی‌شایددوخت
چون زهدنباشد نتوان زرق فروخت
پروانهٔ مستمند راشمع نسوخت
آن سوخت که شمع راچنین می‌افروخت
_____ * گلستان سعدی *____
معمولا انسانهائی که براثرفشارزندگی خواه,ازکودکی خواه درزمانیکه مسئولیت بارزندگی رابردوش میکشندوتلاشهای ایشان بی ثمرمیماند خودرااسیردست سرنوشت وتقدیر میپندارندوبسیارنیز نمونه جمله های از مردم میشنویم که میگویند:انگارمارابرای خوشبخت وشادبودن نیآفریده اند, سرنوشت بامن سریاری نداشت ,تقدیرمن چنین بود,قسمت اینگونه میخواست.امادرنظر بسیاری ازبزرگان عالم این تنهابهانه ایست برای, خشنودنبودن خویش اززندگی تابدین وسیله,هرچه راکه هستیم ونیستیم برای خودودیگران توجیه کنیم, بنظرمن تنها چیزی که چاره ای برآن نیست مرگ است ودرغیراینصورت در بدترین وبهترین شرایط انسان,اگر تصمیم بگیردزندگی خودرابگونه ای دیگرشروع کندهمواره درهرسنی نیزکه باشد قادراست اینکارراانجام دهداگر پشتکاروایمان بخداوخودراهمواره باخویش داشته باشد سخت ترین راهها بلندترین کوههاوتمامی آنچه که میتواندبرسرراه او مشکلاتی رابرای ادامه ایجادکنداز سرخواهد گذراندکافی ست که دراین زمان ازخوشبختی وموفق بودن در«سرنوشت »و« هستی» خودراچون معشوقی بنگردکه,رسیدن به وصال آن رسیدن به آمال وآرزوهاست ودرفکر"بهسازی" وپیشرفت وخودسازی خویش باشدواسین تنهاشعاری نیست که آمده بگویم وبروم وانتظار داشته باشم بی چون وچرا مورد قبول واقع شود من درزندگی خوددرهمه شرایطی وقتی تصمیم گرفتم کاری رابکنم کرده وبه اتمام رساندم وهمواره شرایطی که دربسیاری ازموارد,در زندگی بوده لحظات سختی رانیز برمن داده است اما همیشه وقتی قصد چیزی را کرده ام تااخرین مرحله رفتن نیز آنرا ادامه داده وبه پایان برده ام وپیش از به پایان رساندن,آن نیز لحظه ای ازپاننشستم وبیماری ی سرما وگرماوشرایط مختلفی که هرکدام میتوانست بهانه ی خوبی برای دست کشیدن باشدرانیزاز سرگذرانده وهیچ چیزدرزندگی من باعث نشدازراه رفته بازگردم وخودراناامیدببینم ویابه ناامیدی تن دهم چراکه معتقدم تصمیم درزندگی ,میبایست سرانجامی نیزداشته باشداینکه تصمیم بگیریم ودریکی دومنطقه که بازماندیم ودچار مشکل شدیم ازراه به ناامیدی رفته بازگردیم هرگز دوای دردمادرزندگی نیست وبایدرفت وشفا گرفت وبه انتهای مطلوب رسید.
___*رباعیات سعدی*___
شبها گذرد که دیده نتوانم بست
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
باشد که به دست خویش خونم ریزی
تا جان بدهم دامن مقصود به دست
___*رباعیات سعدی*___
بسیار دیده ایم نیروی فکر وقدرت اندیشه آنگونه انسانی ازآدمیان ساخته است که تادیروز بودن ایشان هرگز تصورنمیکردیم چنین پشتکاروهمّتی رادرچنته داشته باشدیا قادرباشدکمترین موقعیت زندگی خویش رابه شکلی خوب,اداره کنداماهمان شخص درمنطقه ی فشاروناچاری گاه بدست خودمعجزه ای در زندگی خودمیکند که همگان رادر شگفت می اندازدوتمامی,وتمامابخاطراین مسئله است که یا زمانی انسان ازاینکه آنچه هست همانگونه باز باقی بماندوبازرهم همانگونه باشدوبه گونه ای که امروزودیروززندگی میکند, بازهم همانطورادامه دهدبه ستوه می آیدیااینکه دست همان سرنوشت وروزگاراو رابه تنگنای فشار زندگی میشکاندونفس براوتنگ شده احساس میکندکه,اینجادیگرباید کاری کردوبایددانست اگرزمانی فشارزندگی باوج رسید لحظه ی شروع ماست ودقیقادرهمینجاست که خداوند,دنیاوسرنوشت وکائنات تصمیم گرفته اند فرصتی به مابدهند تاازخودکسی بسازیم وخودرااز برهوت دنیای سردونابسامان وناخوشایندخویش برهانیم وحتی اگردنیای پیشین مانیزدراین منطقه چندان دنیای بدی هم نبوده باشد شایددراین نقطه فعلی امروزی که قرار گرفتیم برای مامجدد, مکان برخواستن وپیش رفتن و به خودخویش رسیدن وتلاش دوباره ای برای زندگیست تابهتربه مقاصدی برسیم که لازمه ی زندگی بهتربرای ماست دوشاید جای ترسیدن وناامید شدن ازموقعیتهای فعلی زندگی خود بایستی دریابیم که امروز دنیاچه چیزی رابرای ماکنار گذاشته است وپی ببریم که چه باید انجام دهیم تامجدددرزندگی خودآرام بگیریمچراکه هرتحولی درزندگی به غم باشد یاشادی درپی خود تحوبلات دیگری رابدنبال داردوشایدزمان رشددوباره ای برماست.
_____ سرنوشت______
دوباره قرعه ء تقدیر شیاد
بنام این منه سرگشته افتاد
دوباره من شدم قربانی او
که ویران دل کند مارازبنیاد
دوباره این جهان مردم آزار
در آورده صدایم را به فریاد
دوباره گوشه گیر غم رفته
به حوری شد اسیر ظلم وبیداد
دوباره تا که آرامی گرفتم
به خشمی بر دلم حرمان فرستاد
دوباره خشم خود برمن گرفته
دوباره کرده از ویران دلم یاد
دوباره چشم بر ویرانه دارد
مبادا یاوری آید به آباد
دوباره در رهم دامی نهاده
که خود صیدم کندمانند صیاد
نمیخواهد که آبادی بگیرم
چو خود اینسان مرا ویرانیم داد
مرا هر دم به اندوهی کشاند
مبادا لحظه ای این دل شودشاد
مرا ویرانه بهترمی پسندد
چو خود بنیاد این ویرانه بنهاد
اسارتهای دل خشنودی اوست
نباید دل شود از غصه آزاد
و میدانم به تزویر خودش بود
اگر در قرعه اش نام من افتاد
خدایا بس دگر رنج و عذابم
زاین دنیای ظالم...آه.. فریادددددد
_______۱۳۶۲/ف.شیدا____
درصورتی که همگان آنچه راکه در فشار ومشکلات برخود می بینندوناچار به تحمل وصبوری شده یا خویش رامی بازند «بخت بد »خودمیخوانندامااگربه زندگی افرادشهیر وبزرگ دنیابنگریم هیچکس در آسودگی خیال وراحتی و بانهادن پابرروی پا ونشستن ولم دادنی کسی نشد که,امروز شده است ونامی برای خودساخته است که چه در قید حیات باشد چه نه همواره یاد بودن او کارهائی که درطول زندگی خود کرد نام و خاطره وسرگذشت زندگی اووحتی دوران بودن خوداوبیادهمگان میماند ودرتاریخ دنیا جاودان شده ومیشود.عشق به خودعشق بدنیاعشق به آخرت میتواندازانسان کسی رابسازد که درخود سازی خویش درسخت ترین راهای ممکن باجان ودل وباامیدوپشتکارقدم بگذاردوباقدرت کامل تلاش کند که ازبیراهه ها به راه رسیده وبه نقطه ومبداء "آمال وآرزوهای "خویش دست یابدوازخویشتن خویش کسی بسازدکه همواره آرزویش راداشته است.
___ * بازگشت _____
تا بازگشت ِ ما همه باشد به سوی ِ تو
ما ، از توییم و ، آینه پرداز ِ روی ِ تو
خرم دمی که چون پر ِ کاهی ، به دست ِ باد
زین خاکدان ِ تیره ، در افتم به کوی ِ تو
از چشم ِ سر ،نهانی و بر چشم ِ دل عیان
بیچاره کوردل ، که کند جستجوی ِ تو !
زاهد که آن " بدی " همه بر اهرمن نهاد
خصمی نهاده در بر ِ ذات ِ نکوی ِ تو !
از ماست هر " بدی " که بدین عقل ِ چاره ساز
لب تشنه ایم و باده ی ما ، در سبوی ِ تو
اندیشه گرم ِ حیرت و عشق ، اوفتاده مست
زان حلقه های ِ زلف ِ خوش ِ نافه بوی ِ تو
هر زاد و مرگ ما ، همه تا " بود " دیگری است
ریگی به جا نمانده و نماند ، به جوی ِ تو
بس خلیل ِ پادشاه و گدا ، کز زمانه رفت
تا در زمانه تازه شود ، گفتگوی ِ تو
بر میر ِ کاروان چو حرامی ، تویی امید
دست ِ دعای ِ هر دو ، چو خیزد به سوی ِ تو
زنجیر ِ کهکشان که سپهرش بود به دام
تاری بود ز حلقه ی زنجیر ِ موی ِ تو
عارف خموش و واعظ ِ جاهل ، به صد قیاس
پر کرده عالمی همه ، از های و هوی ِ تو
آن عقده ای که وهم و خرد بر تو ، ره نیافت
با پرده های ِ غنچه وش تو به توی ِ تو
آن مرگ ِ خوش به کام ِ فریدون فرو فرست
ای داغ ِ سینه ، باغ ِ خوش آرزوی ِ تو
______ « فریدون توللی » _____
باینوصف خوب است مانیزازاین الگوهای بزرگ دنیا بیآموزیم که تلاش دربدترین زمان وامیدبه بهتر شدن اوضاع ِزندگی,وپشتکاربرای بهتر کردن زندگی خودویاکوششی برای رسیدن به هدفی همواره زمانی برای انسانی,شروع میشود که دربدترین زمان ممکن زندگی خودسر میکند یااینکه زمانیست که میبایست شروع کندواین همان شتر بختی ست که انتظارش رامیکشیم همان خوشبختی ست که بدرخانه ی ما میکوبدوشایدسالهادردل,آرزویش راکرده ایم.درنتیجه بدترین شرایط ممکن درزندگی مابهترین زمان تغییر است ودرجای اینکه خودراباخته به گوشه ی غم پناه بریم ودست اززندگی شسته زندگی را بدست زندگی بسپاریم وافساراسب سرکش خویش رادردنیارها کنیم زمان آن رسیده,است که این اسب را رام کرده وبا همان او به آنسوی مرزهای گرفتاری ومشکلات بتازیم وهم خودهم سرنوشت خویش را تغییرداده یابه بازسازی دوباره ی زندگی خوداقدام کنیم .
_____ بیا ز سنگ بپرسیم ___
درون اینه ها درپی چه می گردی ؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون اینه ها در پی چه می گردی ؟
____سروده ی:«فریدون مشیری » ____
درواقع آدمی زمانی که عمرکوتاه زندگی بشرراشاهداست بایستی بداند که,این فاصله ی تولدتامرگ برای این نیست که فقط ازآن باین برسیم واین میانه را« زندگی» بنامیم ودرنهایت ودردوران پیری پس ازگذرازسختی های بسیارفقط بگوئیم خوب اینهمه زندگی من بودمن قراربود اینگونه زندگی کنم وسرنوشت من این بوداینچنین سخنی راشماهرگزازانسانی خردمند وداناوعاقل باذکراین مطلب نمیشنوید که من تلاشم رادرزندگی کردم تااین باشم,که,امروزهستم حال خوب یابدمن تلاشم رابه نیکی ودرستی با پشتکاروصبوری انجام داده ام .مسلم,است آنکه درزندگی دردوران پیری برصندلی تجربه ی عمری زندگی کردن نشسته است نیزدوران خوب وبد بسیاردیده است اماپیش ازاین نیز نوشتیم فقط ازسرگذراندن مشکلی درزندگی وگذرازآن معنای زندگی وتلاش ندارد,درواقع وقتی میتوان گفت از زیربارمشکلی خودرارهاکردم که برای آن بیشترین تلاش ممکن رانیزکرده باشم,وتغییروتحولی درزندگی خویش ایجادکرده باشم,اگرفقط ازمانعی ودردی وفشارومشکلی ردشدم,دلیل برموفق بودن من درزندگی نیست اینکه,دراین راستاازخودچه ساختم چگونه پیش رفتم وبرای خود چه تغییری حاصل کردم که دیگرباره به همین مشکل دچارنشوم ومجدددرتنگنای دیگری چون این نیافتم وآنگاه است که میگویند پیروز شده ام وموفق وسربلنداز مشکلی رها شده ام .
___ کوچه های رفتن ____
اگر من من بودم
در کوچه های زندگی
اگر تو بودی
در کوچه های گذر
هیچگاه زندگی
اینگونه دلتنگ نبود
وهر گز گذر فصلها
اینچنین
بی رنگ نمیشد.
ـــــ‌۱۳۸۲ / فرزانه شیداـــــ
شاید بگوئیددرشعارمیتوان همه کس بودهمه چیزشداماامکانات وموقعیتهانیزموثرند درصورتی که این خودماهستیم که امکانات وموقعیت رافراهم میکنیم وگرنه دراین دنیاهرکس آنقدرمشکل وگرفتاری خود رادارد که حتی برای یک زندگی درخوشبختی وثروت نیزوقت خودرابرای مانمیگذاردکه بخواهد دل سوزانده وموقعیتی برای مابسازدموقعیت آنزمان ساخته میشود که ماپیشنهادی دریافت میکنیم وبرآن فکر میکنیم وآنرا میپذیریم یانمیپذیریم یابرای پذیرش آن شرط وشروطی موافق باموقعیت خویش را میگذاریم,امادرهرشکل آنراپذیرفته وانجامش میدهیم وخودرابا شرایط آن تطبیق میدهیم.همانگونه که *ارد بزرگ *نیزمیفرمایندکه انسان بایدبه روزباشدودرهر سن وزمانی ازموقعیتهای پیش آمده در زندگی خویش بنحواحسن استفاده کندبایداینرانیز اضافه کردکه اگرچه مانمیتوانیم تمام پیشنهادات وموقعیتهائی راکه درسرراه م قرار میگیردبدون چون وچرابپذیریم,اماعاقل,آن است که وقتی میداند درشرایط کنونی راه دوم وبهتری نیست ازآنچه هست به بهترین شکل ممکن سودجسته دررشدوپیشرفت خویش تلاش کرده,وازخودوزندگی خویش ولحظات عمرخویش استفاده برده وموقعیت فعلی رابرای خود به شکلی بسازدکه قادرباشدازآن به نحواحسن استفاده کندوتغییری درفضای زندگی وافکارواندیشه وعملکردهای خودداده وزندگی راازدریچه ی دیگری نگاه,کندوراههای دیگرزندگی رانیز بیآزماید شایددرآن نیزانسانی موفق باشد.لااقل ازاینکه با یک "نه"گفتن خودراآسوده کنیم وبگوئیم تمایل باین کاروآنکارراندارم که,بهتراست ,چراکه,دراین شکل ماتغییری دررزوگارخودنداده ایم,ما تغییرات راوقتی به زندگی خودراه میدهیم که درزندگی خودرابرای تغییرگشوده بگذاریم وهمه امکاناتی راکه پیش پای ماقرار میگیرداز کمترین تابالاترین بیآزمائیم.اینکه من مثلا آدم بیکاری باشم ودستم خالی باشدوکسی کاری بمن پیشنهادکندوبرای آنکه علاقه ای به آن ندارم,بایک نه گفتن خودراراحت کنم اشتباهیست که همگان مرتکب میشوندومیگویند که من,اینکاره نیستم,اماکاربه هر شکل,درهر طبقه بندی ای که,ازکارباشدآیابهترازدست خالی بودن وبی پولی وگرفتاری نیست لااقل درگرفتن وانجام اینکارموقعیت مادی خودراحتی درسطح کم ,اگرکه ازفشارمالی فعلی بیرون آورده دستهای بازتری,داشته باشیم مسلمابهترمیتوانیم بفکرکاردیگر درموقعیت دیگروشرایط دیگروبهتری برای خودباشیم ودرکنارکارفعلی تلاش کنیم آنچه راکهبعنوان کار برخود می پسندیم ودوست داریم پیدا کنیم وآنگاه موقعیت آنرادرشرایط بهتری برای خودبسازیم تایارای این راداشته باشیم,که, از کارفعلی بیرون آمده به کاروحرفه ای بپردازیم که دوست داشته ایم.درواقع این حماقت است که من:موقعیت کاری رابنام,اینکه دوست ندارم دربیکاری وبی پولی,ازدست بدهم وبیکاربمانم شاید ذوری بالاخره,آن کاری راکه دوست دارم پیداکنم .باین شکل من موقعیت داشتن یک کاروداشتن پول وشرایط بهترراجواب نه داده ام واین درست نیست که در بیکاره بودن بدنبال بهترین موقعیت بگردم که انسانی که درمحیط کارباشد بیشتنر شرایط,وموقعیت,پیداکردن کاردیگر راپیداخواهدکرد وباافرادبیشتری آشناخواهدشد که درمیان آنان میتوان کسی وکسانی راپیدا کردکه یاالگوی خویش قراردهیم یااینکه,توسط آنان راه وچاه بیآموزیم یااینکه,ازخودآنان وبه کمک ایشان کاروحرفه ای راپیداکنیم که مایلیم انجام دهیم,پس می بینید که دقیقاتصمیمات ماست که سرنوشت سازماست نه هیچ چیزدیگر .
____" کدام ...؟" _____
سالهاست بهارم را
به خزان فروخته ام
و رشته رشته موهایم را
به خاطرات برف
وگرمای تنم را
به سردی زمستان اندوه
گذرم از جاده های بهاری
به تابستان زندگی
چه زودگذر بوده است
من آخر صاحبش نبوده ام
و همچنان در جاده های زندگی
که براه برفیء زمستانی اندوه
میرسد.... در تکرار تکرارها
درمانده ام
کدامین صدا را باید شنید
صدای درونم را
که میپرسد: بیاد داری
یا صدائی را که میگوید
ز خاطر ببر
کدامین صدا را خواهم شنید
بکدامین گوش فراخواهم داد
در آینده ... فرداها
در کدامین جاده ها
چه خواهم کرد.....نمیدانم
آرامشم کجاست؟! ...نمیدانم
کدامین ره به جاده بهار
خواهد رسید
وقتی که نگاه مغموم است؟
! اردیبهشت ۱۳۸۳ چهارشنبه
ـــــــــ سروده ی: فرزانه شیدا ـــــــ
امیدکه دراتنخاب راه وکار وزندگی وسرنوشت خویش همواره براین,اعتقادباشیم که بهترین راه وبهترین کار,در زندگی ماراهیست که درآن,انسانیت و شرف انسانی ,خوبی, ترقی ورشدوخودسازی خویش رادرآن پایه قراردهیم که چون این باشیم موفق نیزخواهیم بودانسانی که برخودخویش احترام بگذارددرخود سازی خودنیزدربهترین راههاباقلبی آگاه وبا پشتکاری قوی وامید قدرتمندبه خداوند خودوبه خود,راه زندگی خویش رابراحتی پیدامیکندوبه سرانجامی خوب نیزدست خواهدیافت که سزاوار آن است ماهرچه راآرزو کنیم نوع آرزوی ماکه برای آن تلاش میکنیم],نماینده ی,این است که,چگونه انسانی میخواهیم باشیم پس وقتی آرزوئی میکنیم وهدفی راانتخاب میکنیم وتصمیم به رفتن گرفته وبرای آن تلاش میکنیم خوب است همیشه ببینیم که این راه,را,که انتخاب کردیم براستی چه کسی راازمامیسازد.انسانی شریف وپاک وزحمتکش یامردوزنی خودخواه وخودبین د بیراهه های خطا؟با انتخاب راههای نادرست وداشتن آرزوهای ناصواب ورسیدن به پول ومکنت وجاهی که دردیدخداوند وهمچنین خودوجامعه راهی برخطاست ودرگناه ونانی حرام یااینکه براستی میخواهیم,انسانی با نامی خوب باشیم که هرآن راهی را,راهی شویم ازآن بهترین رابرای خویش وجامعه ی خویش طلب میکنیم وبا هدفی پاک ودیدگانی بازدرپی نانی صواب ونامی بنام هستیم که سربلندی ماباشددرنتیجه درانتخاب سرنوشت خودبرآرزوهاونوع آرزوهای خودتوجه کنید تاخودرانیز بشناسید وگام دربهترین راهی بگذاریدکه ازشماکسی میسازد که همواره,ازخوددراضی باشیدهم,خودقادرباشیدبخود باسربلندی احترام بگذاریدهم دیگران.
*-کسی که عاشق خودوسرنوشت خویش نیست هیچ کاری ازاوبعید نیست.*ارد بزرگ
*- اگردست تقدیروسرنوشت رافراموش کنیم پس از پیشرفت نیزافسرده ورنجورخواهیم شد.*ارد بزرگ
*- درهر سرنوشتی ،رازی مهم فرونهفته است .*ارد بزرگ
پایان فرگرد سرنوشت ●نویسنده:فرزانه شیدا●


   Weight Loss Program
Lose up to 20 lbs in one month with a new diet. Click here.
Click Here For More Information
 

Khodbini

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فرگرد * فرگرد خودبینی و غرور *

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه    شیدا"



کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "استاد فرزانه شیدا"
● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
● فرگرد خودبینی وغرور ●

ــــــ بودن ــــ
گر بدین سان
زیست باید پست
من چه بی شرمم
اگر فانوس عمرم را
به رسوائی نیاویزم
بر بلند
کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان
زیست باید پاک
من چه ناپاکم
اگر ننشانم
از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر ت
راز بی بقای خاک!*
احمد شاملو

انسان,تاموقعی که خودرانشناخته,است ممکن است خصوصیات,اخلاقی متفاوتی,راازخودنشان,دهدکه,شایسته ی یک,انسان,داناوعاقل نیست,ازجمله خصوصیات واخلاقهای بدی,که,انسان ممکن است ازخودنشان دهدیکی همین,غروربیجاوخودبینی وفخربیمورده,است واگرچه انسانهای اطراف آدمی نیزدرداشتن این احساس درآدمی,بی ثمرنیستندامابااینحال,انسانی که,خودرا بشناسدوانسانی خردمند باهوش وداناباشدمیداندکه آدمی دراوج قدرت ومکنت ومقام,نیزبازچیزی برای فخرفروختن وغروربیجان داردچراکه,تمامی آنچه,داریم ونداریم به دمی ونفسی ممکن است ازبین رفته ودودهواشودوبربادرفته حتی,اگرسالیان دراز,برای آن تلاش کرده باشیم,وبرای ساختن وداشتن چیزی,عمری رانیز صرف کرده باشیم,انسان اندیشمندوخردمندوداناهمواره براین عقیده,است که هرچه ازآن اوست ودیعه وهدیه ای ازخداست وبه همانگونه که دادپس نیزمیتواندبازپس بگیرد,درنتیجه نیازی به,غروربرچیزی نیست که,ازآنِ واقعی آدمی نیست وچراکه هرآنچه داشته وبه آن رسیده ایم همگی امانتی ست که موقع رفتن بازپس میدهیم .
_____« چه حاصل »_____
رفیقا خون دل خوردن چه حاصل
به پیش شعله افسردن چه حاصل
چرا خود را به خلوت می کشانی
در این بیگانگی مردن چه حاصل
_____ « صالح وحدت »_____
درواقع اومیداندکه,دنیای معنویات ومادیات جدای یکدیگرندوتازمانی که,دنیای معنوی ماسرشار نباشدنیازهای مادی ماتمامی نخواهدداشت.اماوقتی,ازنیازهای معنوی وروحی غنی,باشیم,دیگرهیچ چیز دراین دنیاباعث فخروغروروخودخواهی وخودپرستی مانخواهدشدچراکه هیچ چیزبراستی ارزشی آنچنان نداردکه,انسان بخاطرآن مغرو شده خویش راببازدوبا "منم من های"بی دلیل,ازحرمت خویش بکاهدچراکه,اگرچیزی برای نشان دادن ,وجودداشته باشدواگرچیزی برای,دیدن همان دیگران,خواهد دیدهم نیازی به تبلیغ,آن نیست وهم اینکه چه سودی داردانسان بادارائی ومکنت وثروت یاحتی دانش وآگاهی بدیگر کسانی بالاتروپائین ترازخودفخر فروخته به خودپرستی وخودبینی گرایش داشته,وآنرا مداوم نیزبه رخ دیگران کشیده یاحس خودخواهی وخودپرستی وغرورخویش راوسیله ای سازدبرای خودنمائی خویش وکم شمردن دیگران,چراکه خردمندمیدانددرمقام,انسانی هیچکس درجایگاه,خودکم نیست ,وهیچکس نیزبالاتر نیست,واگرطبقات,اجتماعی/ قتصادی انسانهارادرطبقاتی قراردمیدهدودرجایگاه معنوی وتربیتی هرانسانی نیزطبقه بندی انسانهای رادراجتماعات بوجودآورده است که براساس آن نمونه اخلاقیات خوب وبد,کمبودهاوکاستی هایاداشتن,دارائی های معنوی ومادی,وهمچنین فقرونداری های اجتماعی ومعنوی/مادی یک انسانی راازانسانی دیگرجدامیسازدبازنیزدلیل بربرتر بودن انسانی,بردیگری نیست .کسی که,معنای عشق ومحبت رافراموش کرده,باشدمیتواندبراحتی با تکبروخودبینی وغرور بیجا,مهر به خودودیگران رانیزفراموش کندوایمان خویش رانیزبه,بهخودبینی وخودپرستی غروربی دلیل خویش ببازدچراکه,انسانی,آگاه,وهشیارمیداندکه هرگزدردنیائی که هست باتمامی خوبی وبدی های آن,هیچ آدمی درمقامی بالاترازدیگری نمیتواندباشدواگردردرجه ی اول "بودن خویش "فقط به فقط«انسان»باشد برتری بردیگرآدمی رادرخوداحساس نخواهدکردوهرگزنیز بخوداجازه نمیدهددیگران راپائین ترازخودبه حساب آوردوآنان راکمتروپست تربداندویاتحقیری دررفتارونگاه,وزبان رادربرخوردبادیگران یاایشان داشته باشد.که,این"خودباختگی شخصیتی" ست که "آدمیت وانسانیت"ومعنای اولیه ی "انسان بودن"راازخاطر برده است .
______«آنگاه که بدنیاآمدم »____
آنگاه که بدنیاآمدم
گوئی با رنگهای محبت
رنگهای وجودم را
نقاشی کرده اند
آنگاه که سالهای عمرم را
درتقویم های" بودن"
...ورق میزدم
انگارکه دستهای محبت
چین های عمیق تری
بر پیشانی ام ,کشید
وآنگاه که
خمیده تر از پیش
"محبت" را
بردوش کشیدم
گوئی که خطوط "مهربانی"
نقاشی درونم را
چروکیده کرد !
اما آنچه دیدم
از هرکه بود ...
نامهربانی بود وبس!
با آنکه
عاشقانه
دوست داشته ام
هرآنچه را که
قلبی داشت وروحی
و زندگی میکرد
در طبیعت خدا !!!
....
ملالی نیست
"محبت" اما
همیشه بامن بوده است
همگام باعشقی
که خداوند درسینه ام
با قلم موئی
"مهربانی وعشق"
نقاشی کرده است
که نامش "دل" بود
تا در قاب زندگی
طپشی داشته باشم
در دنیائی هرچند
نامهربان
هرچند
غریبه بادل
...اما...
پروازی باشم
در دنیا
چون پروانه ای عاشق
و تا همیشه آشنا
باکلامِ,زیبای محبت

تا بر گل وباغ وشمع
بر طبیعت وعشق
برمهربانی واژه ها
تنها
وتا همیشه بگوید:
دوستت دارم...
دوستت دارم
و وجودش
رنگی باشد
از قلمِاسطوره ای خداوند
____۲۲ تیرماه ۱۳۸۲فرزانه شیدا___
خردمندان ودانایان جهان یکپارچه وهمگام براین عقیده متحد هستند که,انسان درجایگاه انسانی,ارزشمند است ومقامِ,اورا"شخصیت اوست که میسازد" نه پایه های,اقتصادی,اجتماعی وفرهنگی او.شمامیتوانیدپروفسور واستادی رانیز ببینیدکه باوجود بودن درومقامی والا ازکمبود شخصیتی برخورداراست که هرگز کسی باو علاقه ای نداشته باشدوهمگان,نیزاز نشست وبرخاست بااونه تنها لذتی نبرده که حتی خشمگین وعصبانی وناراحت نیز شده ودرکنارآن میتوانید باشخصی عامی وساده بنشیندوبرخیزیدزمانی که درکناراو,هم بسیاربه شماخوش گذشته باشدهم,احترام متقابلی رادیده ایدوهم ساعات خوبی راگذرانیده اید. "مهروانسانیت نشانه خردوبزرگی ست نه تفخر وخودنمائی وخود پرستی وغرورکاذب بی دلیلی" که بایک پیروزی انسان راازخودبیخودمیکندوآن پیروزی,درواقع بااین شکل درزندگی انساندرحقیقت شکستی, برای او, بیش نیست که,به گذر روزوزمان اثرخودرا درجامعه ودرنگاه وتفکر دیگران بر شخص مدکور نشان خواهددادوتنهائی وجداماندن ازجامعه ای که تحمل چنین آدمی راندارندخودبخود,"تاوان وجزای "چنین شخصیت ورفتاری خواهد شد که خودرا برتر بشماردواینگونه انسانی,درهرکجای مقام ومکنت وشهرت ,هم نیز که ایستاده باشد,بتدریج بااین عمل دیگران را,ازدورادورخود پراکنده میکندوبه تنهائی میرسد.درکل انسانی که خداوند رانمیشناسد وازایمان خالی ست دچارتکبروغرور بیجائی میشودکه دانش اوراروتزلزل برده,ازحرمت اوبتدریج میکاهدوخودبیتی چنان,اوراکورمیسازدکه قادربدیدن این نیست که رو بسوی قهقرائی درحال رفتن است که شایسته یک انسان تحصیلکرده نیست برای دیگرمردم نیزهیچ چیز بدترازاین نیست که باانسانی مواجه باشندکه مدام تکبرودارائی وخودخواهی خودرادراعمال ورفتار به رخ میکشدوبااینکار مدام درحال تحقیراطرافیان خوداست تابه ایشان یادآوری کند که من باشمامتفاوتم وشمابایدهمواره حرمتی بالاتراز دیگران برای من قائل باشیدوفراموش نکنیدمن که هستم وشما چه کسی هستیدهمین موضوع بتدریج درقلب اطرافیان احساس تنفروحتی تحقیراین شخص راباعث میشودچون انسان فروتن درهرکجای مقام هم که باشد همواره مهرو محبت همگان راخواستاراست وبخاطرآن هرگز راضی به رنجش دیگران با به رخ کشیدن مقام ومرتبه ی خودنیست وبخصوص دردنیائی که, تاابدازآن ماتاهمیشه متعلق بمانیست وبا زلزله وسیلی وآتشی وبلائی طبیعی میشودهمه ی "هست ونیست"رابیکباره باخت یادر,دم وبازدمی, بناگاه قلب ازکارافتاده ویک زندگی بی هیچ دلیلی شایدحتی قانع کننده بناگهان ازکاربیافتدودیگر جائی برای اینهمه "منم زدن"باقی نماندوجزافسوس چیزی دست انسان را نگیرد که ای وای همین بود آنهمه زحمت که عمری کشیدم وببادرفت ومیتواند نیز به همین راحتی واسانی همه ی آن ازکف رفته وازدست برودبه هزار شکل وهزار فرم میتوان عمری راازکف دادوبه هیچ رسیدمیتواندزحمات عمری رادرسیلی غرق شودیادرمرگی ناگهانی ,همه چیز جابماندوماراهی دنیای دیگری شویم, وانسان دریابدکه اینجا دیگرجز روح خویش هیچ برای بردن نمیتواندبه همراه داشته باشدوهمراه باحساب وکتاب این دنیاکه,درخوی وخصلت ودرستی وراستی وپاکی وخوبی چگونه,انسانی بودی انجا دیگر کسی نه به دفترچه آدمی کاری داردنه کسی میپرسد چندزمین وخانه داری نه خواهند پرسیدچه مدارکی ازدانشگاه راباخودآورده ای وچه کتابی نوشتی,آنجافقط یک سوال مطرح است :«"ازانسانیت خودچه سرمایه ای باروح خودبه آسمان وبه نزدخداوند نه برای,اوکه برای خودآورده ای که قادر باشی سربلند کرده بگوئی من:انسان"بودم"» چنددل شکستی چنددل بدست آوردی,چگونه بامردم رفتارکردی چگونه حقرا اجراکردی چگونه برحق بودی چه رادوست داشتی چه راجلال وافتخارخویش میدانستی اینکه انسان خواهان این باشد که به نامی نُکو بمیردکاملا متفاوت است بااینکه انسان بخواهددرثروت ونامی بمیردکه موجب خودخواهی وغروروخودبینی ودرنهایت امرودرواقعیت ماجراباعث "محنت واقعی"اوشد,نه مکنت ودارئی اوکه,درچشم دیگران درجای احترام ذلت باخود برد ودرجای عشق تنفر دیگران رادرپشت سرخود کشید ودرجای دوستی دشمنی را برای او بارمغان آورد پس هرچه هستیم وهرگونه هستیم وهرچه داریم هیچ است اگرکه"انسان" نباشیم,ودل ودلهائی ازما آزرده باشند ومردمی ازمادرعذاب که دراینجابایدبه شیطان تعظیم کرداگر به چنین انسانی "نام انسانی" ببخشیم وحرمت اوراهم نگهداریم وذلت درون اورا بپذیریم وحتی وانمود کنیم که او انسان است ودرباور او حابگیرد که براستی کسی ست واگردرخود این رانمیبینیم که کسی را برخطای او بخاطر انسانیت خودخوارکناورانیزخواروکوچک کندآنگاه شایددریابداینها تماما "القاب" احمقانه ی زمینی ست که انسان رامغرورخویش میکندودراصل وجود آدمی"ماهیت انسانی"است که ارزش داردنه مقامی دردنیای فانی وبهترکه چنین انسانی راتنهارهاکنیم,تا"تنهائی" باوبیاموزدکه "درتنهائی هرکه باشد هیچکس برای هیچکسی هم به,حساب نمیاید" ودیگر کسی رانداردتاباوتوان فخر فروختن داشته وباخود بینی خودکسی رابازداردوهزارباربهتروهمان بهترکه باجلال وثروت ومکنت وغرور ودارائی وخودبینی خود تنهاباشدتادریابدکه «هیچیک ازاینها همپای "انسان بودن" ثروت واقعی آدمی نیست »بااین تفاضیل میبینید که دیگرشرم آور است وحقارت آدمی که,درجای اینهمه خود وخودبینی خودنمائی وغرورو"منم منم زدن"دردنیای ناماندگاری که براحتی همه چیزراازانسان باز پس میگیرد حتی درمقابل فردی کم سن وکوچک خودرابزرگ بشماریم وفخری بفروشیم ومغرورباشیم وباید دریافت که بااین,اوصاف دیگرچنین بودن وچنین رفتارکردن هم مضحک واحمقانه است وهم نهایت کوته فکری انسان.درنگاه,دیگران نیزهیچ نقشی,ازبزرگی وافتخاراینگونه شخص نیز جلوه ای نداردکه گفتن داشته باشدوحتی به تمسخرهم میرسدوشایدعلنا تمسخرنشودامادرپشت سرحتماخواهد شدواین نهایت حقارت آدمیست که مجذوب مقام وثروتی شودکه براحتی ثانیه ای میتواند بطورکامل ازدست برودوبه هیچ وخاکستری مبدل شودیامال,ومکنت وثروتی غرور انسان شودکه,تاهمیشه برای انسان نخواهد ماند آخروقتی آدمی یک "اه است ویگ دم"سپس برای ابد خاموش میشود وبه یرای باقی نمی ماندآخردیگر چه فخر فروختنی داردداشتن ملکی وثروتی وحتی قدرتی؟!وآنگونه خودبینی,که براساس مادیات ومعنویت ذهنی وفکربوجودبیایدنیزعین"خودباختکی عقلی" ست که هیچ اززندگی نیآموخته باشدوبراحتی نیز تجربیات زندگی رایک به یک بایدازسربگیردتادریابدکه ازهیچ آمده به هیچ بازمیگرددو برنده شدنی درمقامی وپیروزی درثروت وجایگاهی درواقع اگربه خودبینی وغروربرسدبنوعی باختن وبازنده بودن است.اینکه شادباشیم از مکانی خودرا به مکان بالاتربرسانیم وخودراپیشرفت بدهیم وبرای خود کسی باشیم شکل ارزشهای آن بسیارمتفاوت است که چون چنین شدیم,دیگرهمه,راازبالا بنگریم,وهمه راذره های ناچیزی درپیش پای خودبشماریم,که این نمونه کوته فکری وتازه بدوران رسیده بودن فردیست که عقده ی حقارت خودرادردوره,امروز خودبازمیگشایدتابقولی تلافی روزهای گذشته راسر مردم واطرافیان خوددربیاوردوبگویدهیچکس نبودم,امابنگرامروزتودرمقابل من هیچکس نیستی بی آنکه بداندهنوزهم بااین شکل همچنان وهمواره,وتاآخرین دم بودنِ خودبازهم,اوهیچکسی نیست,جزیک انسان خواروخودباخته,درغروروخودبینی وکوته فکری محض که,درنهایت میبایست آنچه توشه ی راه خودمیداندبازبگذاتردوازآن نیزبگذاردوهمه ی آن که,دراین دنیابماندوخودبدست خالی برودونام نکُّو نیزازکسی برجانخواهد ماندکه بادنیادنیا,دانش ,متاسفانه"شخصیتی خود باخته"راکه,دچارتکبر وخودبینی وخودخواهی بودبه,جامعه بخشیدورفت,درجای دانشی راکه دنیاومردم,وانسانهانیازمندآن هستند .
____" سه " شاعر... ___
یکی در مرگِ شقایق
یکی در فصل ِ خزان
و هر بار تو
به من زندگانی بخشیدی!
تو مهربانانه
به من عاطفه بخشیدی!
تو به من گفتی بمان
و من ماندم!
ماندم!
من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس
که قدم بزنیم
در کوچه بن بستِ شکوه
خالی از شک
خالی از ترس
خالی ازبیم
و من اکنون تنها
به ابدیت خواهم رفت
به تنهایی با بید
سخن خواهم گفت
و به آن دنیای دگر
خواهم رفت....
آرام خواهم رفت!
_____ « صالح وحدت »___
همواره شخصیت فکری ومعنوی انسان است که مقام,اورامشخص میکندنه مقام اجتماعی او.مامسلم است که به مقام مادروبزرگتروبزرگان جامعه وکسانی که دارای علم ودانش واندیشه های نکو هستندارج فراوان میگذاریم,امادرمیان همین انسانها که نمیبایست کمبودی دیدبازانسانی فخر میفروشد,دیگری خودپرستی میکند,آن یکی باغرورکاذب همگان راازخویش آزرده میسازد,کسی دیگر بازبان خودتلخی وشکست روحی کمتر ازخود را باعث میگردد که هیچیک از اینها نمادبزرگی نیست که "نماد فقر معنوی یک انسان بزرگ "است که,درجایگاه بزرگ ومحترم خویش خودراباخته است وباتوهین وبدخلقی وخودنمائی وزبانی تلخ به دیگران مداوم قصدنشان دادن قدرت, وخودنمای خویش رادارد.درصورتی که دنیا,انسان آزموده وداناباشد زمانی که به تکبروغروروخودنمائی وخود پرستی آلوده شودواز هیچ دانش ارزشمندی برخوردارنیست چونکه فقط, مقدارزیادی برگه ومدرک زمینی برای خویش جمع کرده است که هیچیک انسانیت اوراثابت که نمیکندهیچ شخصیت اوراحتی, ازاعتبارانداخته واز عظمت دانش اونیزمیکاهد.بسیار دیده ام که بعضی,ازافرادمشهورومعروف آنچنان غرّه به خودومقام خودمیشوندکه بی احترامی وتندی وبدصحبت کردن بادیگران رانوعی خدمت نیزبه شخص متقابل حساب میکنند که,اگر بااواینگونه باشم,اوبهتر میتواندخودراپیشرفت دهدتابازبان نازونوازش به,اوراه وچاه نشان دهم اماباخُردکردن غروردیگران دراصل خودخویش راضایع وبی اعتبارکرده ایم واگرکسی باتندی اخلاق ما که اسم دلسوزی بران نهاده ایم اماتکبریست ,که دردرون ازدانش خویش داریم که به خوداجازه میدهیم دیگران راکوچک کنیم که به,لج بیافتدوخودرابالا بکشدکه,این موفقیتی بزرگ نیست ونخواهدبود,که باید بداند شکست ایشان است هرچه هست زبانن خِردزبان تندی کردن نیست که خردمندتندی نمیکند وفخری نیزبرای فروختن نداردکه منجربه خودبینی وغروراوشودوباعث بی حرمت شدن مقام او پی اگرچنین کسی درمیان مابودبی شک انسان بیخردی است که تنهابرپشت کوله باری ازکتاب رامیکشددرسرمشتی اراجیف رابه عنوان دانش که,اگردانشی داشت چیزی ازآن,آموخته بودکه بداندآدمیت به انسانیت است نه هیچ چیزدیگرودرجیب چندکاغذپاره مهرومومم شده بنام مدرک امادرانسانیت دراولِ پله ی انسان بودن که تازه بایدقدم رابلند کند وبراولین پله بگذاردآنگاه بگویدوادعا کند من آدمم که تنهاپاگذاشتن بر پله ای هم نمادآدمیت نیست.
___" تفاوت را نمره آموخت "»____
جنگ است
جنگ تفاوت ها
جنگ تفکر ها
جنگ فاصله چشم و دیدن
زمان پر دادن اقاقی هاست
و زمان رویاندن طوطی ها
خاک حاصلخیز
حاصل شخم بود
بر می گردم به زمان پکی هایم
کاش نیمکت نبود
و ای کاش صندلیم یک نفره بود
تا در میان خود باشم
او که بود میانمان هیچ
هیچ را در کلاس آموختم
درس خوب
نمره بیست
غرش چشم را در کلاش شنیدم
تفاوت را نمره آموخت
من چه می دانستم
کاش کلاس نمی رفتم
شاید پدر هنوز خانه بود
_____ « امیر بخشایی »____
چراکه چون برزگی شخصیتی راخُرد, سازدحال شخصیت هرکه می خواهد باشداما باین شکل باشدکه مثلا یک انسان جوان راآنچنان باشخصیت وغروراو بازی کرده واوراخردوخوار کرده,باشدکه تاابد کینه ی او وامثال اورابدل بگیرد چراکه بااین بدخلقی خواهان این بوده اسا که اوازخود چیزی وکسی بسازدواینجای قضیه, جای سوال داردکه مگر زبان مهروپندآدمیزادچه اشکالی داردکه باتلخی زبانی تلاش کنیم کسی رابه جائی برسانیم,وکدامین انسانی به تلخی زبان آدمی, مهراورابدل میگیرد وقدراورامیداند که توقع داشته ایدقدربداندوشایدنیزکار به جائی برسد که تاعمرداردکینه هرچه استادوبالاترازخودراهم بدل بگیردویاحتی اینرا,ازشما بیاموزد,که برای رساندن کسی به جائی باید تلنگری برکسی زدو بایدبدترین رفتارراباشخصی کردوغرور ورا شکست تااوبه خودبیایدواین قانون خیلی هسات که فکرمیکنند بعضی هارابایدیکی پس گردن ایشان زدتاراه بیافتندودزندگی خودرابه جائی برسانند ببخشید انکه براومیزنند تاراهبیافتادانسان نیست حیوان بارکش راهم دیگر باچوب نمیزنندچه برسد انسان وبسیاری مواقع زبان ازشلاق نیزدردناکتراست وشماچه,استاداوباشیدچه والدین اوهرگزمهرومحبت اورادردرون دل خوداونخواهدداشت,اگرکه باغروراوبازی کنیدحتی اگرازسرمهر باشدواودرزندگی خوددرنهایت کسی هم بشودامامیکنیدبادادن چنین آموزشی به,او چه,فکررادراوپرورش داده ایدو,چه کسی راساخته اید ؟اوهم یکی میشودعین خودشماکه فکرمیکندکه تحقیرکردن وشکستن حرمت دیگری راه بزرگ کردن دیگران است !وآموزشی درنهایت نادرستی راباوالقا کرده اید که شایداگربرخودشما چنین تمرین وآزمایشی میشدشایدهزاربارهم بدترازاوناراحت میشیدیاانقدردرهم میشکستید که اصلا قید"کسی شدن"راهم میزدیدوبااینکارشماچه رابراستی به,او آموخته اید وقصدداشته اید که به ,اوچه رابفهمانید؟که,اگردرراه زندگی خودرابالاکشیده,ازسراین بود که همپای شماگام برداشته وبه طریقه ی شماقدم نهاده است تاتوانسته که کسی برای خود درزندگی بشود وخوب ایشان هم باکینه ی شمایادمیگیردکینه
,دردل,ازهرچه بزرگ وبزرگان است کاری کندوبه جائی برسدکه,دیگرهرگزهیچکسی چه شماباشید
چه هرکسی جرات اینراپیدانکنندکه باغرور وشخصیت اوبازی کننددرنتیجه,وقتی مابعنوان بزرگ خردمندی درمقابل کسی قرارمیگیریم که راهنمائی ما,راهنمای زندگی وموفقیت اوست,زشت ترین کار وبدترین عمل خوارکردن وتوهین باوست که, این نتیجه ای عکس رابه,همراه خواهد داشت وتنفرایشان را بر جامعه ی بزرگان نیززیادخواهدکردچراکه شایداین شخص تنهاکسی بوده باشدکه تاکنون این جوان وشخص دوم بااوملاقات کرده باشداماممکن است این تصور براوجابیافتدکه تمامی انسانهای دانشمند وبزرگ وفیلسوف ودانا,فقط انسانهای پرتکبروخودخواهی هستندکه دیگران راازبالانگاه میکنندوبخودحق میدهند هروقت مایلند,شخصیت دیگران راکوچک کرده باویادآورشوندکه:«تو فعلادرمقامی نیستی که من تراقبول داشته باشم وهنورکسی نیستی,واگرمیخواهی کسی باشی یامیخوای "چون من باشی!! "(که بایدپرسیدواقعاخودتومگرچه کسی هستی که,انقدربه خودمغرورری)درس بخوان,وخودت رابمن برسان تامن تراآدم حساب کنم آن نهایت کمبودانسانی ست که,دانش خودراقدرت خویش میپنداردوسلاحی برای,آزردن وآزاردیگران وآسیب رساندن به جامعه ای وشخصیت وروان وروحی این نهایت پستی,یک انسان تحصیلکرده است که باشهرت وموفقیت خویش دیگران راپست بداردواحترام متقابل رابه تمامی اهل جامعه به تمامی سنتها مکتب ها,افکارهاواندیشه ها وطبقات انسانی رافراموش کندوخودرا بگونه ای جداازدیگران بداردکه این «منِ برتر» رامداوم قصدبه رخ کشیدن داشته باشد که,اگربراستی« برتر» بوداینگونه رفتاری راهم نیز درشان انسانی ودرمقام دانش برترخودنمیدانست وباید پرسیداین دانش برت چیست که مادیگران,ازآن بی خبریم وشما علم آنرادارید.
●آسمان مال من است●
هر کجا هم باشم ..
آسمان مال من است..
گر که رنگش آبي
گر که گريان و
پراز ابر غم است
گر به هنگام
غروب نيلي و نارنجي
آسمان مال من است
ترسم آن است ببينم
يکروز دل من با من نيست
و ندانم که دگر عشق کجاست
و ببينم روحم
در قفس زنداني ست..
و ببينم در باغ
آن گل پر پر سرخ
تن ويران من است
و دگر ياري نيست
وببينم که حقيقت
ز درِ باغ گريخت
تا سوالش نکنيم
آسمان مال من است
که مرا
در شب پرواز شناخت
و مرا خوار نکرد

تا که شاعر باشم
و به هر واژه زبانم آزاد
وبه احساس دلم بالي داد

تاکه آزاده گيم... در يابم
و به عرياني روح
رنگ زيبائي را
آسماني بينم
17 فروردین 1385
____ فرزانه شیدا ____
اینکه شخصی , دیگران راهرکه هست حتی فردبیکاری راکه گوشه ی خیابان افتاده است ومعتاداست خواربداردواورا به دیده تحقیر بنگردانسان وقتی که براثراشتباهات خودبه اعتیادگرفتارمیشود انسانی بیمارونیازمند یاری است که همواره,نیزبدورریخته میشودچراکه اوراکسی درجوامع قبول ندارداما همپای او بزرگی رامی بینیدکه معتادبه خود پرستی وخودبزرگ بینی شده باشدوبااینکار قصد خود نمائی خویش را داشته باشد که هردودراین میان بیمارند وفرقی براین دونیست وقتی عقل دیگر کشش آنرانداشته باشد که خودخویش رادرهرجایگاهی که هست شخصیتی متعادل وانسانی ازخود نشان ندهدیک انسان معتادودراصل بیمارکه باداروئی ویاسمی جان خویش راازبین میبردوتمامی قدرتها ونیروهای انسانی خودرابه زمان نعشه بودنی میبازدکه هستی اورابرباد میدهددرست هم مقام بزرگی ست که بااسم خودپرستی وغرور,اگرشخصیتی بزرگی هم باشداو,خودهم نام بزرگان دیگررابر بادداده است وهمگان رادرمقام برزگی بیحرمت وبیشخصیت کرده است چراکه درنگاه بسیاری,اگر استادی فلان اخلاق راداردوبدبختانه مثلابرای استاد فن جامعه شناسی است وقتی او چنین باشد دیگر,وای براستادریاضیات که دنیای خشک تری راآموخته است که ابینه این مثالیست که قصد توهین به هیچیک ازاین رشته هادرآن نیست که,هدف چیزدیگریست هدف رفتارانسانهای متفاوت دردرجات متفاوت تحصیلی ست که درنام رشته استادی اوبرای همگان هم تمام میشودکه مردم عام تصور کندد یک استاد درهررشته ای که هست آدم خودبین وخودخواه,وزورگووخودپرستی است که کمترازخودراخوار میداردوهمگانی را که درزیردرجه ی تحصیلات خود میبیند,کوچک میشماردوهمانگونه که درعام مردم تحصیلکرده ونکرده همه نوع آدمی وجوددار آنکه بامدرکی خود خویش رادردنیا میبازدمتاسفانه حرمت دنیای دانش راهم ازبین میبرد.ودرهمینجاست که باید"متذکرشده یادآور شوم": که رشته ومقام تحصیلی نماینده شخصیت آدمی نیست بلکه درون آدمی نوع ونحوه ی تفکر ورفتار واعمال آدمیست که نماینده ی اوست ومیتوان دربالاترین درجات دانشگاهی مدرک داشت وشعوراجتماعی راحفط نکرده یا به مسخره گرفت وفراموش کردیا میتوان یک انسان کاملا معمولی دردرجه تحصیلی عامی وعادی بود واما حرمت عالمی راهم داشته وارزش خودرانیزحفظ کرده مورد احترام همه ی انسانهادرهمه ی درجات وطبقات درزندگی بودپس رفتار گفتاروکردارماست که نماینده ی دانش وشعرو ماست نه مدارک تحصیلی ما,گرچه انسان همواره حرمت تحصیلات ودانش هرفردی را نیز نگاه میدارد اما وقتی اوخود رفتاری را بروز دهد که لایق حرمت نهتادن نباشد مسلم است از هیچ رتبه ودرجه ومقام وطبقه ای نیز حرمت واحترامی نخواهد دید وهرکسی نیز بخود اجازه میدهد اورا هیچ بداند چون این رفتار خود اوبوده استت که ایشان را به مرحله کنونی رسانده است ودرعین حال بسیارهستند کسانی که,دردنیای نعشگی ناشی ازخودپرستی وغرورونخوت به چنان دنیای ماورائی رفته است که خیال میکندهمه کس وهمگان زیردستان اوهستندوحق داردهمیشه برهمه کس بتازدوهرکه رامیخواهدخوارکندوهرگز شمانخواهید دیدشخصیتی که,اینگونه عمل میکندبراستی دردرون نیز انسان بزرگ واندیشمندی باشد که, رزش حتی مقام فعلی رانیزبراستی,داشته باشد گاه میگویند غروردرجائی خوب است بله,اماغروری کهاجازه ندهد که کسی بیجهت ماراخوارکند نظام زندگیست ونوعی حق خواهی اواما درجائی که این غرورآسیبی برشخصیت ماودیگران ورادنسازدچراکه ماهریک انسانهایی آزادیم که بایدبتوانیم,هرگونه میخواهیم فکرورفتاروزندگی کنیم,اماحق نداریم مرزهای دیگران راازبین ببریم به عنوان اینکه بیشترمیدانیم یابهتر میفهمیم,بخوداجازه دهیم که دیگران راخوارکنیم یاباانتقادات مدوام واندرهائی که بوی خودنمائی وخود پرستی وغرور میدهددیگران راکمترازخوددرچه جایگاهی دورازخود نگاهداریم,که چون چنین کنیم کم کم انسانی تنها وبی کس نیزخواهیم شدچون درهرمقامی هم باشیم,هیچکسی دوست نداردباچنین انسانی دررابطه باشد ومفخر فروش وخودپرستی مداوم وغروربیجای اوراتحمل کندوشخصیت چنین شخصی باتمام,دانش تحصیلی درواقع درخطر نزول تدریجی است که به روزی بخودآمده,میبیند بخاطر یکی دو پیروزی وموفقیت که اوراچند پله ای بالاترازدیگران بردچنان خودباخته,واسیر خویشتن خویش شده است که غرور چشمان بینای اوراکورکرده ودیگرنه تنهاخوب وبد خویش رافراموش کرده است که خوب بودانسانهارانیزاهمیتی نداده وخودرامیان بسیاری ازانسانها کوچگ وخراب کرده است وشخصیتی منفور وتنفرآمیزازخودبجاگذاشته است که کسی نیزبخوبی واحترام ازاو یادنمیکندمگر براساس اینکه نخواهد درجمعی خودراکوچک کند که,احترام شخصیتی اورادرمقابل دیگران حفظ میکندامادراندورن همگان تنفر وبیزاری شدیدی نسبت باین شخص بوجودآمده است که به استنادآن هیچکس درواقعیت زندگی برای او پشیزی نیزارزش قائل نیست واگرحضوروجوداورادرجامعه ای همسان ویکسان,درگردهم آئیها ومجالی ومحافل علمی وکاری ومجلس مهمانی بزرگان تحمل میکنداول وآخرحرمت داری خویش راکرده است نه اینکه حرمت اورابخواهدنگاهداردواینگونه است که خردمندی باتمام,خردعقل خویش به غرور میبازدوجامه ای راازخودمیراندودرنهایت نیز بخودآمده میبیندرانده شدن جامعه ای شده است که,تا دیروزازبالا همه رادرآن نگاه,میگردوخیال میکردبرای خودکسی است ودیگرکسی قدرت کوبیدن اورا نداردانسانهاچون بخواهندکسی راازاوج به پایئن بکشندبرای آن,تنهاکافیست ظلم,وستم وآزاری را بر,ایشان رواداریم و چون برخوداجازه دهیم که کس ویاکسانی راکمترازخود بشماریمولی همیشه و معمولا انسان ازجائی صدمه میخوردکه,انتظارش رانداردومعمولا همیشه درجائی نقطه ضعفی هست که دیگران باآن بتوانند تاحدبسیارزیادانسان راازار داده دنیای اورا برهم بریزندواوراازاوج به پائین انداخته وبدارمجازاتی بیاویزندکه طناب آنراخود بایشان داده است بارفتاروتکبروغرور وخود پرستی خوددرنتیجه نمیتوان کاملا اطمینان داشت که هرگز درجائی اززندگی هیچوقت کسی قادر نیست به ماصدمه بزند که این اشتباه محض آدمی است چراکه انسان حتی اگر خودبه کسی کاری نداشته باشد دیگران باو کاردارندوای باینکه باغرور وتکبروخودبینی خود دشمنانی را نیز دور خود درست کرده باشد وخدا نکند آدمی درزندگی خودبه جائی ازخود بینی برسد که خود را ضد ضربه از دیگر زیانها وآسیبهای آدمی زندگی ودنیابداندکه بی شک ضرباتی بسیار سخت ترازآنچه درباور خودداشته است را شاهد خواهدبودواین قانون زندگیست که زمانی دراوج باشیم وزمانی در زیر وبقولی"گهی زین به پشت وگهی پشت به زین "وهمواره نمیتوانیم امیدوارباشیم که هرگز هیچ چیزی درزندگی ماتغییر نمیکندوهمیشه همه چیز درهمین شکل میماند.بزرگترین وکوچکترین انسان دردنیا میتوانند شبی به صبح نرسیده جای خویش رادردنیاباهم عوض کنند بی آنکه حتی خودگامی برآن برداشته باشند واین خیر وصلاح زندگیست که چه موقع انسان دراوج باشد وچه موقع هرچه بدست آورده را دوباره ازکف بدهدیاازنداری محض به,دارائی بسیاربرسدواینجاست که گوئی آزمایش الهی وزندگی نیزبرآدمی شروع میشودتاخوداودریابدکه,چگونه آدمیست وتاچه حدجنبه ویاصبروقدرت داردکه,درهمه حال همان انسانی باقی بماندکه,همیشه,درنهایت ,تلاش خودسعی کرده بود که,باشدواینکه خودچه میخواهد باشدنیزبستگی به این داردکه,ازگام اول ازخودچه توقع داشته ودوست داشته است چگونه آدمی باشدوهمین آدم در,داری ونداری, واوج وشیب وفراززندگی خودبرخودوبردیگران ثابت میکندکه چگونه آدمیست واگردربدترین وبهترین شرایط باشدآیالیاقت نام انسانی خودرادرنام خودحفظ میکندیااینکه باکمترین ضربه یاپیشرفتی خودراباخته یادچارطغیان منفی درعواطف ورفتارها میشود یاهیجانهائی ناشی ازخودباختگی هائی که قدرت وشهرت به,انسانها میدهدتاخودرابیازمایند,
گریبان گیرایشان میشود,وگاه,انسانهائی که به موقعیتهای جدیدبرخوردمیکنند چون چنین تغییراتی نیز,موجب تغییراتی دیگر در,درون زندگی یااحساس درونی ایشان میشودبه گونه های مختلف عکس العمل نشان میدهندویاخودرابکل درشادی وغم وشهرت وبی آبروئی میبازندوجنبه های مثبت ومنفی رفتاری راازخود بروز میدهند وماهیت فکری ورنگ اصلی خودراعوض میکندیاهمانگونه که همیشه بوده اندبه زندگی ادامه میدهندوتغییرات ناشی ازامروززندگی خودرابابرنامه ریزی های جدیدکه ناشی ازاین تغییرات است ادامه میدهندوچیزی درزندگی ایشان تغییر گسترده ای نمیکندجزاینکه خودرا مسئولتراحساس کنندوبس.ودراین مواقع است که میبایست دیگران راشناخت وواقعیت ذهن ودرون ایشان رادید.درنتیجه,هیچ انسان متکبرومغروروخودبینی هم نمیتواند خودراواقعا بزرگ بداندچراکه براستی هم,انسان بزرگی نیست وبزرگ نیزدیده وخوانده نمیشودآنهم,وقتی قادرنیست درک کند که بزرگی به تکبروخودبینی نیست که این عین جهل ونادانی ست.
*-اگرازخودخواهی کسی به تنگ آمده ای,اوراخوارمساز،بهترین راه آن است که چندروزی رهایش کنی .*ارد بزرگ
*-خودبینی،خواستگاهش درون است وآدمی ر شیفته خویش می سازد،وارون براین خواستگاه افتادگی پیرامون ماست ،که همگان رابه سوی مامی کشاند.*ارد بزرگ
*-آدم خودبین ، چاره ای جز فرود آمدن ، ندارد.*ارد بزرگ
*-اگر غرورت را گم کرده ایی به کوهستان رو ، و اگر از جنگ خسته ایی به دریا . *ارد بزرگ
*پایان فرگردخودبینی وغرور* نویسنده:فرزانه شیدا

   Small Business Tools
Free info for small business owners. Click here to find great products geared for your business.
Click Here For More Information
 

Bakhshesh

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فرگرد * فرگرد گذشت و بخشش*

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه    شیدا"


کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "استاد فرزانه شیدا"

● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
● فرگرد گذشت و بخشش ●
¤ «مسخ »¤
نه غار کهف
نه خواب قرون
چه میبینم ؟
به چشم هم زدنی روزگار برگشته است
به قول پیر سمرقند
همه زمانه دگر گشته است
چگونه پخنه خاک
که ذره ذره
آب و هوا و خورشیدش
چو قطره قطره خون
در وجود من جاری است
چنین به دیده
من ناشناس می اید ؟
میان اینهمه مردم
میان اینهمه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حیرت محض
یکی به قصه خود
آشنا نمی بینم
کسی نگاهم را
چون پیشتر نمی خواند
کسی زبانم را
چون پیشتر نمی داند
ز یکدیگر همه
بیگانه وار می گذریم
به یکدیگر همه
بیگانه وار می نگریم
همه زمانه دگر گشته است
من آنچه از دیوار
به یاد می آرم
صف صفای صنوبرهاست
بلوغ شعله ور سرخ
سبز نسترن است
شکفته در نفس تازه
سپیده دمان
درست گویی جانی
به صد هزار دهان
نگاه در نگه آفتاب می خندد
نه برج آهن و سیمان
نه اوج آجر و سنگ
که راه بر گذر
آفتاب می بندد
من آنچه از لبخند
به خاطرم ماندهاست
شکوه کوکبه
دوستی است بر رخ دوست
صلای عشق دو جان است
و اهتزاز دو روح
نه خون گرفته
شیاری ز سیلی شمشیر
نه جای بوسه تیر
من آنچه از آتش
به خاطرم باقی است
فروغ مشعل همواره
تاب زرتشت است
شراب روشن خورشید و
گونه ساقی است
سرود حافظ و جوش درون مولانا ست
خروش فردوسی است
نه انفجار فجیعی
که شعله سیال
به لحظه ای بدن
صد هزار انسان را
بدل کند به زغال
همه زمانه دگر گشته است
نه آفتاب حقیقت
نه پرتو ایمان
فروغ راستی از خاک
رخت بربسته است
و ‌آدمی افسوس
به جای آنکه دلی را
ز خاک بردارد
به قتل ماه
کمر بسته است
نه غار کهف
نه خواب قرون
چه فتاده ست ؟
یکی یه پرسش بی پاسخم
جواب دهد
یکی پیام مرا
ازین قلمرو ظلمت
به آفتاب دهد
که در زمین که
اسیر سیاهکاریهاست
و قلب ها دگر
از آشتی گریزان است
هنوز رهگذری خسته
را تواند دید
که با هزار امید
چراغ در کف
در جستجوی انسان است
¤فریدون مشیری »¤
زمانی که انسان درطول عمرخود پیچ وخم های فراوان راطی میکندو باتجربیات خوددرادامه ی راه به بسیارمسائل,دیگربرخوردمیکند بتدریج, به این پی میبرد که دراین گذرآموخته های بسیاری را درتوشه ی تجربیات خویش باخودهمراه,کرده است ودراین گذربسیارآموخته هائی رادردل داردکه هریک برای اوارزشمندودرعین حال برای,ادامه ی راه مهم وراهگشاست.درواقع زندگی انسان رابگونه ای میسازدکه آدمی خوددرآئینه ی نگاه درون خودبرخویش,بخوبی میداند که چگونه اثراتی رادراین راه بر فکروذهن,ودرون ودل خویش چون زخمه ای یاچون هدیه ای باخودداردوچه چیزهائی ازاوانسان امروزی راساخته است وچگونه تارسیدن به نقطه ی فعلی زندگی,درهر سنی که هست این بارزندگی را بردوش کشیده وچه دیده وچه,آموخته است.یکی ازتجارب مهم زندگی این است که,انسان شخصیتی را برای خویش میسازدکه خوب یابددرتمامی عمراوبااوخواهد بودوهمواره نیزهراثری که,این شخصیت فعلی براووبردیگران بگذار بخوبی وبدی درنام او ثبت خواهد شد.
*اوج ِ درد !فریدون توللی »________
فرخای ِ هستی ، درین سال ِ عمر
خدا را ، چه بر دیده تنگ آیدم ؟
به هر دم ، بلایی عجب ، نو به نو
ازین چرخ ِ فیروزه رنگ آیدم
به گرگ آشتی ها ، چه بندم امید ؟
چو بر سینه ، زخم ِ پلنگ آیدم
فرا پیش ِ گورم ، کنون گو که بخت
عروسانه ، با ساز و چنگ آیدم !
چو آزاده ام ، رنج چندین سکوت
به گردن ، یکی پالهنگ آیدم
نخواهم دگر مهر ِ گردون ِ دون
به چشم ، اربتی شوخ و شنگ آیدم
" زمین " تا یکی هست و " مردم " یکی
چرا ، نفرت از روم و زنگ آیدم ؟
چرا زیر ِ این آسیا سنگ ِ دهر
به دل ، قهر ِ چین و فرنگ آیدم ؟
" جهان " موج درد است و من " اوج ِ درد "
مقامی نه ، تا کس به جنگ آیدم !
چو ، آن کاخ ِ آیینه ، کردم به شعر
سزد ، بر سر ، از کینه ، سنگ آیدم !
نه آنم ، که لافم ، بدین کام و نام
که از کار ِ بیهوده ، ننگ آیدم
چو مستم ز افسون ِ آن چشم ِ مست
چه حاجت ، به افیون و بنگ آیدم ؟
ستیزی ، نورزم به کس گر هزار
هماورد رویینه چنگ ، آیدم 1
و یا ، تا به موری دهم دانه ای
به سر ، تیغ ِ تیمور ِ لنگ آیدم
ولی ، تا تو بینی به من نقش ِ خویش
نخواهم ، بر آیینه زنگ آیدم
کنون ، کاندرین کوج ِ هستی ، مدام
هراس ِ نفیر ِ نهنگ آیدم !
کنون کز گذرگاه ِ پیری ، به گوش
خروش ِ درنگا درنگ آیدم !
کنون ، گرچه با کوچ ِ این کاروان
زهر گوشه ، تیر ِ خدنگ آیدم !
همان غمگسارم به اندوه ِ خلق
که نوشاب ِ شادی ، شرنگ آیدم!
شتاب ای فریدون به مردن رواست
گر آن مرگ ِ خوش بی درنگ آیدم !
____ * فریدون توللی » ___
دنیاآدمی رامیسازداماآدمی نیزخوددراین ساختار سهم بزرگی راداراست. سهمی که ازاوانسانی برتر یاانسانی ناامیدیاشکست خورده ای دائمی رامیسازدکه در طول عمرخویش هرآنچه دیدوشنیدوآموخت بر او وزندگی ودنیای,او خطوطی جاودانه رارسم کردکه برای مثال منِ نوعی را,که فرزانه نامیده میشوم فرزانه ای کردکه امروز درهرکجای بودن نیز که ایستاده باشم موفق وناموفق بافرزانه ی کودکی ونوجوانی خویش بسیارمتفاوتم,چراکه دردیروزهای زندگی من شخصی بوده ام که دروابستگی سنی به خانواده بیشترازاینکه,نقشی درشکل زندگی خودبصورت بزرگی داشته باشم وبه شکل عمده ای وجود وحضورم محسوس باشدهمواره تابع کسی وکسانی بوده ام که وجودوحضورایشان شکل مهم وعمده ای را درزندگی من بازی کرده است ودرنام والدین وخانواده مرابه گونه وروش خویش پیش میبردندواینکه شخصیت انسانی فردی منوماوانسانهادرکانون خانواده بشکل"شخصیت دائمی خود" برای همیشه ی زندگی ثبت میشود تنها بخشی,از قصه ی زندگی همگان است چراکه,ماازدرون خانواده ی مادری شروع به ساختارخویش کرده ایم,امادرادامه راه که بعنوان فردی مجزا,زندگی راشروع کرده ایم "خودسازی"مامربوط به نمونه,افکار شخصی وتصمیمات شخصی مابوده است که,چگونه آدمی بخواهیم که باشیم,وچگونه اثری رادوست داشته باشیم که,بردیگران بگذاریم یاخواسته وناخواسته اثری را بردیگران گذاشته,ومیگذاریم,وبرای آنکه کسی باشیم که دوست داریم باشیم,حتی زحمت وتلاش رانیز شروع کنیم وبه خودسازی خودپرداخته ایم,درعین حال به نظرمن درشکل زندگی,انسانی که درراه رشد فکری وساختاردورنی خویش انسانی کوشا بوده است ویابر حسب شکل زندگی ناچار شده است که بیشتر ازآنچه,درتوان,داردازخویش مایه بگذاردودرخودسازی خویش ازروزگار نیز یاری گرفته است درواقع همان شیوه ی زندگی یانوعی زندگی که به خواست او یاازروزگار بنوعی برایاو ساخته شده است توسطهمان مشکلات وفشارهای زندگی درساختاردرونی وفکری واحساسی ماخود مزیدبرعلت شده,آدمی رابه منطقه ای ازفکر واحساس میرساندورسانده که,ازخودشخص دیگری درآینه ی فکر خویش می بیندکه با روزگارکودکی ونوجوانی بسیارتغییراتی رابرخودداشته است وصرفنظرازاینکه ممکن است درآینه خانه تغییرات چهره ی خویش رابعنوان انسانی پخته ترشاهدباشداماآنچه درون اوراداناتروپخته ترکردهاست چیزیست که,درنام"هستی"اوشکلی دائمی گرفته.دراین میان انسانی درکل زندگی رابرای خودخویش میخواهد,کسی,نیزهست خودراباعزیزان خویش تقسیم میکندوبیرون ازاین چارچوب بدیگران کاری نداردوکسی نیزخودراهم برای خودهم خانواده همدنیامیخواهدودراین راه تلاشی رانیز داشته است که درمحبوبیت خوددرمیان همگان کوشاباشدوبرای اینکه اینگونه آدمی نیزباشدتنها تصمیم شخصی نیست که تاثر گذاراست بلکه نهادآدمی به سوی چیزی گرایش بیشتری نشان میدهدمثلا شخصی درهمه حال وهمیشه همگان رادوست میداردوبراحتی این احساس رابه کسی,ازدست نمیدهدمگر به چندین باربراو ثابت شودکه اوآنکسی نیست که انسان بتوانداینهمه اوراجدای دیگران قراردهدوحتی کمی بیشتراز بقیه دوست داشته باشدودر صمیمیت بااوتلاش کندحال,این شخص شایدنزدیکترین فردزندگی انسان باشد یاغریبه ترین آدمی که بناگاه,درزندگی ماآمده است واثرخوبی رادربارهادیدنی برجانهاده استاما درکل آدمی که گذشت وبخشش راپایه واساس زندگی خویش قراردهدانسان انعطاف پذیریست که بمانند چوبی خشک درمیان بادوطوفان نخواهد شکست یامانند درختی تنومنددرطوفان ثابت نخواهدبودبلکه روحیه ی انعطاف پذیری اوقادراست بسیاردر تغییرات روحی تغییرکرده وانعطافی نیزبادیگران داشته باشد بسیارندکسانی که,وقتی بایکبار بدی دیدن میگویند فلانی بد تا همیشه آن فلانی برای,او,آدم بدی ست وهرگز نیز شانس دوباره ای باونمیدهد بسیارندانسانهاوی که کمتر کسی رابخودراه میدهند تاانسان حتی شانس این راداشته باشد که خودراباو بشناساندبسیارندکسانی که تفاوت نمیکندباچه کسی دوست هستندچراکه دوستی آنان دوستی عمقی نیست باهمه, دوستندوبا هیچکس صمیمی نیستدوکمتر نیزدردوستی خویش بادیگران صمیمیتی عمقیرا اغز میکنندیاعلاقمندی عمیقی به شخصی,دارندکه,بود ونبوداوآنچنان تاثیرعمیقی براو بگذاردکه دلتنگ ندیدن اوشود ویاحتی شایدمتوجه نبودن اوهم درخیل دوستان خویش نمیشودوبسیارندکسانی که فراوان دوستانی دارند که دردوستی باهریک اثری عمیق ازخودبردیگری باقی میگذارندکه کمترکسی حاضراست دوستی اورااز دست بده وازکمترین فرصتی نیزاستفاده میکند تااورا ببینیدوازلطف بااوبودن نیزبرخوردارشود

¤ چرا تکرارم نمیـکنی...؟!¤

چرا دیگر
تکرارم نمیـکنی...؟!
چرا در واپسـین
لحظه های عاشــقی
در میان یادها
وخاطره ها...
آندم که
بر شانه های پـرواز
نشسـته ای
تا " دورشدن "
را بیآموزی!!

در میان خیالت...
مرغک دلم را ،
هـمراهِ خـویش نـُبردی؟
نمیدانستی مگر،
عاشقانه میخواهمت ؟!

... پس ازاین اما...
دیگر،بالهای پروازم ،

گشوده نخواهد شد...
در آبی ِ بیکرانِ عشق
...اما...آه...
چرا دیگر تکرارم نمیکنی؟

مگر نبود
آن" لحظـه های قسـم"
آن لحظه لحظه ی
سرودن ِ ترانه های عاشقی
در... بند...
بندهای " پیوند"
در عاشقانه واژه های
" باتو میمـانم" ...
"بی تو میمیرم " !!!

اما...چرا
چرا چهره ام را،
که تا همیشه ،
آینه ی خویش میخواستی

..حتی...لحظه ای ،
درخـاطرت نبود؟!
چرا...؟
چگونه توانای
رفتنت بود؟!

چگونه پرواز را
"در فصل کوچ"
بی من...
به بالهای رفتن
سپرده ای؟!
چرا امروز
تکرارم نمیکنی
آری نامم را...
عشــقم را...قلبم را
چرا تکرارم نمـیکنی ؟....
آخر مگر، چـه شد ؟!!!
دوشنبه 23 شهريور 1388
¤ فرزانه شیدا¤
ومعمولا گروه آخری بهترین خصوصیات اخلاقی بخصوص گذشت وبخشش رادرلیست افکارواخلاقیات خویش دارند وهمیشه برای دیگران درهرحدی ازدوستی هم,که باشدحاضر به یاری ودلجوئی هستندوهیچوقت نیزکسی را از خویش نمیرانندمگر احساس کننداین شکل بادوستی بااین فردثمره مساعدی برای اونخواهد داشت وزیانی دراین میان به یکی خواهدرسیددرنتیجه انسانی که قلبی رئوف وانعطاف پذیرومهربان وخوش اخلاقی دارد ازجمله انسانهائی ست که در گذشت وبخشش حتی پاپیش گذاشته وشایدحتی نگذاردکسی که خطائی را انجام داده نیزباین نقطه درمقابل اوبرسد که احساس شرم کندوپیش ازانکه دیدن شرم او را شاهدباشند باوبازخواهند گفت که هرچه بودهرچه هست شدوتمام شدبهتراست فراموش شود وازنو آغاز کنیم یا به ارامی راخ خویش گرفته براه خود برود بی آنکه رنجشی رادردل کسی ایجاد کندویا لب به کلایه ای بگشاید که شاید هم باید گفته میشدونشد.
¤ نمی شناختماورا...¤

نمی شناخت مرا
اما چون نگاهم کرد ،

خندید...آرام ، ملیح
مهربان وگرم!

مهربانی در نگاهش ...
جرقه ای زد...وبدور نگریست

نمی شناختم اورا...
اما آشنایم بود
با درخشش مهری که
درشراره های نگاه..

وکافی بود مرا ...
بس بود مرا...
اینگونه آشنائی را...
تا آشنایش باشم!

نگاهش گوئی
با نگاهم سازشی داشت.
ایکاش این نگاه
دوباره بر می گشت

تا بنگرد نگاهم را...
تا گرمی آتشین مهربانیش

لبخند پاینده
... بر لبانش
گرمی خورشید
روزگارم باشد!

ونوازش دهنده ی
قلب بیقرارم!
نگاهش
به پاکی نماز بود!

به بی گناهی گل
به زیبائی
گلشن های پرمحبت عشق

.... نمی شناختم اورا
...اماآشنایم بود!
گوئی همزبانم بود
بیشتر از هرکسی!

آشنائی
بس دیرینه بود
اما...
که فقط نامش را
نمی دانستم

شاید محبت بود ،‌نام او
شاید عشق

شاید دوستی
شاید انسانیت

وشاید مهدی(عج)
هرچه بود ...
نمی شناختم اورا

اما آشنایم بود!
۲۲ مهر ۱۳۸۳/۲۰۰۳ آگوست
¤ نروژ /اسلو- فرزانه شیدا¤
اینگونه گذشت وبخشش راشمادرانسانهائی میتوانید ببینید که درزندگی خوددرعین حال که همگان را دوست میدارندوبه یاری همگان نیزمیشتابند دنیائی سوای دنیای همگان را نیز درزنگی خود زندگی میکنند که شاید با اخلاقیات زندگی روزمره نیزجوردرنیایداما همینقدر بس که ازایشان هرچه به دنیا برسد جز خوبی ونکوئی نیست وشماازاینگونه انسانها بالاترین شکل انسانیت وبخششی راشاهد خواهید بودکه به باورانسان نیزنمیرسدایشان انسانهائی هستند که فرشتگان راه,دیگرانند وراهنمای رسیدن, به امیدوعشق وهدف برای همگان ودرعین حال جزبه خداازهمه کس وارسته وبی نیازکه حتی نیازی به پذیرفته شدن درمیان جمعی ودردل کسی راهم ندارندچراکه با شخصیت والا وارزشمندومهربان خویش درمیان همه نوع انسانی,بخواهندیانخواهند پذیرفته شده اند.وهرگز خود را به کسی آنگونه وابسته نمیکنندکه باعث معذب بودن وناراحتی شخص متقابل شوددرواقع انسان بخشنده وباگذشت حتی برای,اینکه دوستی ومهر اوپذیرفته شود نیزدردرون شاداست وهمین اوراکافیست که بدانددرمیان دلی بعنوانی دوستی خوب جاگرفته است ودرعین حال همیشه آماده,است تازمانی که باو نیازدارند یاری خودرارساندهودر تلاشندکه همواره,برحق باشند.ایشان نیازی به,اینکه,درجامعه ای پذیرفته شوندر ندارندچراکه خلق وخوی باطنی ورفتاری وظاهری آنان بگونه ایست که حتی بدون تلاش نیزهرکجا بروند بی چون وچراپذیرفته میشوندومشکلی نیزبامردم ندارندودراستثنائات است که کسی بااینگونه فردی به بی تفاوتی رفتارکند وهمگان خواهی نخواهی متوجه حضور چنین شخصی درمیان خود میشوندانسان باگذشت وبخشنده خلقی مهربانداردکه باهیچکس احساس دشمنی نمیکند,ازهیچکس نمی ترسد ازکسی,دوری نمیکندوحتی وجوداواگرهست هم برای خودهست وهم,برای دیگران وحتی برای اینکه بهکسی ثابت کندکه,مهربانی پاک وخوبی رابایک احساس انسانی به همگان داردنیز تلاشی نمیکند چراکه,درکل براحتی همگان آنان را میبینند وبلافاصله نیزبایکی,دوجمله ای که,درجمع ممکن است درجوابی وپاسخی بگویندتاثیرهمگانی,خودرانیزبجامیگذارندچراکه,ایشان تنهافردی بخشنده وبزرگواروبا گذشت نیستندایشان نمونه ی انسانهای واقعی دنیاهستند که زندگی دردنیارانعمت وبرکت میدانندوزندگی درمیان دیگرآدمیان,راسعادت میشمارندودوست داشتن وعاشق بودن به تمامی هست ونیست خلقت را وظیفه ی انسانی.درنتیجه وجودچنین شخصی درمیان این دنیای سراسربدی به سهولت نمایان شده وهمگان تفاوت معنوی ورفتاری وفکری وشخصیتی اورابادیگر انسانه درک واحساس میکنندودرنهایت کلام بایدگفت:ایشان انسانهای بزرگی هستندکه درنوع انسانیت فرشتگان,روی زمین,هستندکسانی که گوئی خداوندبرای آرامش دیگرانسانها بروی زمین میفرستد تابادیدن وبدن درکنارایشان یاد"انسان بودن" خوب بودن مهربان بودن وداشتن خصلتهای خوب وارزشمندانسانی,دریادهازنده بماندوبه خاطره ای دور مبدل نشود,وازخاطرنرودوهمین نوع ازانسانهاهستندکه,دردنیائی جامعه های, شهری و محله ای وحتی درهمسایگی خانه ی مامجزاازدیگرانسانهاامادرکنارتمامی,انسانها بوضوح دیده شده وافکارهمگان را دربودونبود خویش بخودجلب میکنندوحتی بی آنکه بخواهندهمیشه وهمواره, دیده شوند وبیاد بمانند وحتی به انان فکر نیز بکنیم وگاه انسانها نمیتوانند باورکنند هنوز میشود.انساانهائی را دید وشناخت که درجامه ی انسانی براستی انسانندودر واقع درپاکی روح واندیشه فرشته.
وهموراه چنین انسانهای بزرگی رهبران جامعه های کوچک وبزرگ هستندودرجامه لباس ساده ی یک انسان یک همش محلی یک همسایه ویک همشهری و.....همواره ازارزش واحترام ومحبت همه ی مردم نیز برخوردارندوبانامی نیک زندگی کرده بامهربانی راه عمرطی کرده وبانیکو نامی نیزازدنیارخت بربسته خاطره حضور ووجودد خویش را تاهمیشه زندگی دریادهای دیگران باقی میگذارند کسانی که وقتی دهستند نیز ندیدن آنان آنقدر دلتنگ کننده است که انسان آرزوداردتامیتواند موقعیت اینرا داشته باشدکه درکنار چنین آدمی حتی لحظاتی راسرکند وازبرکت وجودوحضوروسخن ومهرخردمندانه وسرشارازلطف ومهربانی وصمیمیت اوبرخورداروبهره مند شوند
¤ " حسین رخشانفر" ¤

قدم بر مدار از قدم رهروا
مگر در تکدی
این شش نوابه نه پا
در آمایش اول به راه
چو آماده گشتی به آرایش آ

پس آنگه نیایش شو سر تا به پا
ستایش کند غرقت اندر خدا

سپس آید آسایش از لطف شاه
به آرامش آیی تو گردی رها

فقط شش قدم ای تو جویای راه
بیا تا نهی دست در دست شاه

از آن پس رها کن دگر هر چه را
پی خور دوان باش مانند ماه
8/7/1388
___ «حسین رخشانفر»___
ومن میتوانم بگویم اینهابراستی نکه ای نورانی ازمحبت ومهروجودخداوندی هستندکه خداوندبه عمد ایشان رااینگونه آفریده است تاهمیشه وهمواره یادفرشته وشیطان وخوبی وبدی راازطریق ایشان به یادهابازگرداندودرذهن هاتداعی شودتاهرگزنیزفراموش نشودکه,دردنیاحتی درمیان آدمیان شیطانی هستی وفرشته ای. شایدکه انسانهائی که ازنعمت عقل واندیشه وروح واحساس برخوردارند تلاش کنند انسانی باشندهمانند ایشان وازایشان راه درستی خوبی ومهربانی رابیآموزند ود بهترکردن راه وروش خویش درزندگی تلاش کنندوحتی به یاری بزرگ منشی روح اینگونه انسانهاست که,افراد بسیاری در زندگی راه خویش راپید میکنندوچون رهبرانی هستندکه حتی شنیدن قصه وغصه ی زندگی ایشان بهترین راهنمای زندگی برای,دیگر,آدمیان است وروح تلاش پشتکاروعشق,محبت,دوستی وخوبی رانیز با هرنفس وکلام وگام واشاره به دیگران نیزالقا کرده,افرادی "متبرک" هستندکه بروجودایشان بدرگاه خداوند میبایست شکرکرده وقدراینگونه انسانهائی رادرپیرامون خویش نیز بدانیم که کمتردردنیای بی احساس وزشت وپرازرنگ وریای کنونی شاه دیدن قدیسه هائی هستیم که,درلباس انسان, درجسم انسانی براستی فرشته هستندوبس مافسوس که دشمنان بسیاری رانیزدرعین دوستان بسیاردرکنارخویش دارند.
¤ فرشته یا شیطان از:« پیمان آزاد » ¤
هیأت تو به گونه ایست
که نمی دانم
فرشته ای یا شیطان ؟
به مواخذه در من می نگری
که چرا به گونه ی دیگری ؟
فریاد خوان
محک همه پلیدیهایی
از دوزخ می ایی
تو را با زیبایی چه کار !
به مرگت ناخرسندم
به روشنیت دلبسته ام
که روزی زندان خودباختگی را واگذاری
و عاشقانه دل به انسان سپاری
______« پیمان آزاد» _____
*- با گذشت ، شما چیزی را از دست نمی دهید بلکه بدست می آورید . *ارد بزرگ
*-بخشش میزان فر و شکوه آدمی را نشان می دهد . *ارد بزرگ
*- راز اندوختن خرد ، یکرنگی است و بخشش . *ارد بزرگ
● پایان فرگردگذشت وبخشش ●نویسنده:فرزانه شیدا


   Diet Help
Wanna lose weight? Weight Loss Programs that work. Click here.
Click Here For More Information
 

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

کتاب نقش ارد بزرگ و احمدشاه مسعود در تغییر نام افغانستان به خراسان

Posted  Image


نقش ارد بزرگ و احمدشاه مسعود در تغییر نام افغانستان به خراسان

گردآوری و پیشگفتار : شقایق شاهی




پیشگفتار :

سلام بی پایان خدمت همه هم وطنان تقدیم میکنم.

مدتها بود به میتینگ افغان سر نزده بودم رفتم تا ببینم چه گفتگوهای بین دوستان برقرار است که با نوشته علی احمد قندهاری ( که شخصا فکر می کنم ایشان همان دکتر سید خلیل الله هاشمیان باشد ) برخوردم .


نکته جالب و اندوهناک گپ ایشان و مصداقی که برای آن آورده بودند یعنی سخنان آقای دکتر سید خلیل الله هاشمیان ! سرشار از ناسزا و دشنام نسبت به آدمهای مهم و نام آشنایی همانند ارد بزرگ و احمد شاه مسعود بود .

تا جائیکه به یاد دارم احمدشاه مسعود هیچ گاه در مورد تغییر نام افغانستان نظر آشکاری نداده اند اما بنا بر دانش و خرد خود نام سخیف افغان ، که مال قبیله پشتون را شاید نمی پذیرفت . در مورد دانشمند دوراندیش ایرانی و دوست احمدشاه مسعود یعنی ارد بزرگ هم به همین ترتیب ، جای به خاطر ندارم که گفته ایی ، چیزی در مورد تغییر نام افغانستان داشته باشند . البته ایشان به نام قاره آسیا بر مناطقی که در حوزه فرهنگی ایران باستان است اعتراض دارند و می گویند آسیا و اروپا قاره کهن را تصاحب کرده اند و از کشمیر و پامیر تا مدیترانه و از خلیج فارس تا شمالی ترین قسمت دریای مازندران را هم سرحداد قاره کهن می دانند . نکته مهم این بحث اشاره ایست که به داستان فرزندان فریدون در شاهنامه می کنند که سلم و تور ( فرمانروایان اروپا و چین هستند) برادر بیگناه خود ایرج را که فرمانروای ایران است را می کشند تا بر ایران چنگ زنند ، ایشان بر این باور است این داستان همکنون رخداده است و قسمتی از قاره کهن در اختیار آسیا و قسمتی در اختیار اروپاست ...
ارد بزرگ پرده از رازی دیگر هم برداشته است و آن واژه استعماری جاده ابریشم است که در دل نظریه قاره کهن او قرار دارد و می گوید چین با این حربه سعی در گسترش حوزه نفوذ خویش را دارد ارد بزرگ می گوید چین از همین جاده فرهنگ ما همچون میترایزم که بعد ها در آنجا شد تائو و کنفوسیوس و همچنین شاهنامه فردوسی ما را 400 سال پس از سرودنش به دست مرد جاودانه فردوسی به سرقت برده و اسامی چینی بر شخصیت های آن نهاده اند و از جمله به رستم می گویند تانگ ! ارد بزرگ بر این جاده نام راه فرهنگها گذارده اند که مورد ستایش همگانی قرار گرفته است .

حال کجای نظرات ارد بزرگ و یا احمد شاه مسعود می تواند حامل این نظر دوستان پشتون ما باشد که اینان را متهم می کنند ؟

اما من توجه شما را به نکته بسیار مهم تری جلب می کنم !

تاریخ در دست تاریخ سازان و یا بهتر بگویم اسطوره هاست !

خراسان بزرگ سرشار بوده است از اسطوره ها ، اسطوره هایی نظیر فردوسی ، رودکی ، ابوعلی سینا ، ابوریحان بیرونی ، ابونصر فارابی ، خواجه نصیر الدین طوسی ، خواجه نظام الملک ، امام محمد غزالی ، ناصر خسرو ، خیام ، عطار ، بیهقی ، جامی ، کسایی مروزی ، امام فخر رازی ، خواجه عبدالله انصاری ، سنایی غزنوی ، ابو سعید ابولخیر ، مولوی ، دقیقی طوسی ، ملک الشعرا بهار ، شریعتی ، اخوان ثالث ، احمدشاه مسعود و ارد بزرگ .

دوستان پشتون و کج اندیش ما ، این روزها برای نابودی و ریختن آبروی احمد شاه مسعود سنگ تمام گذاشته اند و بدین منظور حتی از ناسزا گویی به پسر نوجوان او هم دریغ نکرده اند که مبادا در آینده پا در جای پای پدر بگذارد و همچو او موجب سربلندی افغانستان باشد .

مشکل پشتونها در این است که سنتها ، باورهای خرافی ، آداب و رسوم قومی و محلی و مذهبی و بی سوادی و عدم دسترسی به دانش وتخنیک معاصر وضع را به اینجا کشانده است .

حالا که احمد شاه نیست نوبت ارد بزرگ فرا رسیده است یاران پشتون ما با این که می دانند ریشه پدری ارد بزرگ در شیروان ( یکی از شهرهای شمالی خراسان ایران) می باشد و او هم ایرانی است باز هم در هراسند که مبادا با تغییر نام افغانستان به خراسان این تنها اسطوره سرزمین پهناور خراسان امروز مشکل زا باشد پس باید به هر ترتیب او را هم نابود کنند . همانگونه که در سطور ادامه خواهید خواند می گویند : احمدشاه یک جنایتکار و خائن بود و جماعت در پرده نشین ارد بزرگ هم فکر می کنند قوم افغان بر می گردد به دونیم صدسال پیش و استانی از ایران می گردند .

این برخورد سفسطه آمیز گویای ترسی در نهان است آنها می ترسند دوران باجگیریشان از اقوام دیگر با تغییر نام افغانستان به خراسان پایان پذیرد آنها می خواهند به هر ترتیبی که هست تاریخ باشکوه و افتخارات کابل ، هرات ، بدخشان و مزار .... را به پای نظام قبیله ایی و شتربان خویش قربانی کنند .جماعت ارد بزرگ پرده نشین است ! یا ملاعمر پشتون ؟!

من فکر می کنم هنوز هم دستان استعمار پیر در کار است و نمی گذارد افغانستان متحد و یکپارچه شکل کامل بگیرد .

پشتونها می خواهند زبان اجدادی ما را از ما بگیرند و تعصبات قومی و مذهبی خویش را بر ما روا دارند

یادشان رفته که آنها حتی با کمک عربستان ، امارات و پاکستان هم نتوانستند . ما همیشه در مقابل اقوام متهاجم و بربری و وحشی ،ناقل و مستبد به مبارزه برخواسته ایم .

بنای اقوام دیگر در مقابل پشتونها احترام متقابل است نه زاری و خواری !!

هزار انگلیس هم دیگر نمی توانند ما را به قربانگاه پشتونها بکشانند . دوران شتر سواران به پایان رسیده است و سرزمین ما هزاران اسطوره در آستین دارد . در سطور زیر خواهید خواند که یکی از پشتونها تلویحا کشته شدن احمد شاه مسعود را یکی از افتخارات پشتونها می داند حال آنکه به راستی اگر این داستان به ثبوت می رسید اوضاع افغانستان از آسمان تا زمین با حال فرق می کرد . و خیلی زودتر مرز جدایی بین ما کشیده می شد . اسرار بر سلطه جویی قوم بدوی پشتون دیوار بلندتری مابین ما خواهد کشید و کار اشتراکی اقوام ما با پشتونها به پایان می رسد . امیدوارم از تخم قبیله سالاری خود برون آئید .

شقایق شاهی


ادامه کتاب در آدرس زیر :
http://tajikam.com